آشیانه من و تو
 
 
موضوعات

 
____________________
آرشيو مطالب

صفحه نخست

فروردین ٩۱

مهر ۸٩

تیر ۸٩

خرداد ۸٩

اردیبهشت ۸٩

فروردین ۸٩

اسفند ۸۸

بهمن ۸۸

دی ۸۸

آذر ۸۸

آبان ۸۸

مهر ۸۸

شهریور ۸۸

امرداد ۸۸

تیر ۸۸

خرداد ۸۸

اردیبهشت ۸۸

فروردین ۸۸

____________________
مطالب اخير

دختر گل من ...

سلام خونه من ...

بعد از یه غیبت طولانی

تولد همسری جونم ...

علت نبودنم ...

این چند روز تعطیلی ...

سالگرد عقدمون ...

آش نذری ...

از هرجایی سخنی ...

سی امین روز بهار و ...

____________________
نويسندگان

صدف

____________________
صفحات وبلاگ

یه خبر خوب ...

____________________
لينك دوستان

ققنوس جونم و محمدحسین نازش

آسمان جونم و ضحی نازنینش

شیرین جونم و سنگ صبورش

دلتنگی های یک عمه

شکل های گرافیکی

شیرین جونم

دست کوچولو

تنهاتر از آیینه

خانم جونم

عسل جونم

ساره جونم

ساراجونم

دلبندم

بانو جونم

لیلاجونم

آشپزباشی

ملیکاجونم

من شایدم او

سمیه جونم

اسمایلی ها

جیگیلی جونم

هستی جون منتظر

هستی جونم و علی نازنینش

سمیراجونم و سلوای نازنینش

بانوجونم از سرزمین های شمالی

نازی جون مامان یسنا کوچولو

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 


Daisypath Anniversary tickers
 
 
 
 

پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱

دختر گل من ...

سلام به دوستای خیلی خیلی گلم

امروز اومدم فقط یه مطلب کوتاه و یه خبر از خودم بدم ...

تا چند وقت پیش پسورد وبلاگم رو فراموش کرده بودم و به طور اتفاقی به خاطرم اومد و بعد از اون یه مطلب نوشتم که اصلا روی صفحه نمایش داده نشد ...

امروز دختر گلم نازنین زهراجونم وارد 32 هفتگی شده و حداکثر تا 9 یا 8 هفته دیگه انشاالله قدم به خونه ما میگذاره ...

برای سلامتی همه نی نی های دنیا و دختر گل من دعا کنید تا به سلامت به دنیا بیان و خونه هامون رو پر از شادی و شور کنند ...

این روزها برای همه کسانی که آرزوی داشتن فرزندی رو دارن با تمام وجودم دعا می کنم و آرزو میکنم تا طعم شیرین مادرشدن رو همه با تمام وجود احساسش کنن ... با اینکه هنوز به دنیا نیومده ولی وقتی در وجودم احساسش می کنم اون لحظه قشنگ ترین لحظه زندگیمه و اگه یه روز حرکت هاش کم بشه تمام انرژی و نیروم رو از دست میدم ... هر لگد و هر حرکتش برام قشنگ ترین لحظه از عمرمه ...

دختر گلم با تمام وجودم دوستت دارم و برای دیدن روی ماهت لحظه شماری می کنم و امیدوارم که به صحت و سلامتی به دنیا بیایی و دل همه مون رو شاد کنی ...

پيام هاي ديگران ()

 
 

دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩

سلام خونه من ...

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستای خوبم ...

بالاخره بعد از سه ماه موفق شدم بیام و به وبلاگم سری بزنم ...

امروز، البته باید بگم روزی که گذشت چون الان ساعت یک صبح 19 مهرماهه و 18 مهر نهمین سالگرد ازدواجمون بود ...

از این چند وقت بگم که تا یک ماه پیش توی اداره حسابی سرمون شلوع بود و اصلا به اینترنت دسترسی نداشتم و وقتی می اومدم خونه حسابی خسته بودم و ماه مبارک رمضان هم بود و حسابی درگیر بودم ....

محل کار جدیدم جای خیلی مزخرفی بود و محل کار قبلی هم کاملا کن فیکون شد و من هم به خاطر استرس زیاد کاری و مشکلات دیگه حسابی بیماری پوستیم شدید شده بود و دیگه تصمیم گرفتم سرکار نرم و از این همه استرس و هوای گرم و الوده دور باشم تا کاملا خوب بشم و الان مدت یک ماهه که خونه دار شدم و حسابی داره بهم خوش می گذره .... از وقتی اومدیم به این خونه با این که به آرامش رسیدم اما هربار اتفاقاتی مثل مریضی و اوضاع کاری و ... باعث شده از این آرامش نتونم لذت ببرم اما باز هم خداروشکر .... قبل از ورودمون به خونه جدید همیشه فکر می کردم بعد از اومدن به اینجا فقط تنها دغدغه ام بچه دار شدن میشه اما زهی خیال باطل ... الان هم که به خاطر داروهایی که به خاطر پوستم مصرف می کنم باید 6 ماه فکر بچه دار شدن رو از سرم بیرون کنم و این منو خیلی عذاب می ده ... از طرفی هم مادرشوهر گرام با حرف های نیش دارش حسابی دلم رو شکسته ولی خوب با وجود دلگرمی های همسری بی خیال حرف هاش شدم ...

خلاصه دلم حسابی براتون تنگ شده بود و همیشه به یادتون بودم ... از دوستای خوبمم که به یادم بودن و بهم سر می زدند ممنونم از این به بعد سعی می کنم لااقل هفته ای یکبار به اینجا سر بزنم .... البته سرعت اینترنت خیلی پایینه ولی با وجود شما خیلی دلگرم می شم ... بازم برام دعا کنید که به اجابت دعاهاتون اعتقاد دارم ...

دوستتون دارم ... به امید دیداری نزدیک فعلا ... بای بای

پيام هاي ديگران ()

 
 

چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩

بعد از یه غیبت طولانی

سلاااااااااااااااااااااااام به همه دوست های خوبم ...

بالاخره یه وقت آزاد پیدا کردم و یه سیستم خالی تا بتونم یه خبر از خودم بدم ...

دلم براتون خیلی خیلی تنگ شده بود .... هرازچند گاهی توی فرصت های خیلی کوتاه می اومدم و یه سرکی به وبلاگ هاتون می زدم ولی فرصت نظر گذاشتن پیدا نمی کردم ...

اینجا که اومدم سرم خیلی شلوغه و فرصت برای این کارها کم می آرم ... خیلی خسته می‌شم و بعضی وقت ها تصمیم می گیرم دیگه سرکار نیام ... اما با وضعیت کارهای اداری این روزها و نگرانی همسری از وضعیت شغلیش مجبورم بیام سرکار ...

هروقت به همسری می گم دیگه نمی خوام برم سرکار، شروع می کنه به توضیح درمورد وضعیت شرکتشون ... از سال جدید که کلا اضافه کاریاشون قطع شده و هر روز می آد و آمار اخراجیاشون رو به من می ده ... با اینکه 14 سال سابقه کاری داره و به نوعی رسمیه و شرکتشون هم دولتیه ولی با این حال استرس زیادی برای موقعیت شغلیش داره ... تمام حق و حقوق سرپرستی و مزایای دیگشون رو قطع کردن و به خاطر همین به من اصرار می کنه که به کارم ادامه بدم و تا مدتی حرف بچه دار شدن رو نزنم و همین مساله من رو خیلی ناراحت می کنه ... درضمن به خاطر آلودگی هوا و گرمای زیاد هم ناراحتی پوستی که داشتم تشدید شده و بیشتر اذیتم می‌کنه ... واقعا نمی دونم چیکار کنم توی محل کار جدید هم که کارم رو از صفر شروع کردم برام خیلی سخته ولی می دونم که این روال طبیعی کاره و باید یه مدتی بگذره تا توی کارم ثابت بشم ...

خلاصه بعد از مدت طولانی با یه دل پری اومدم ... البته روزهای قشنگ هم زیاد داشتم ..

راستی اعیاد شعبانیه رو هم به همه دوستام تبریک می گم ... روز سوم شعبان نهمین سالگرد ازدواجمون به تقویم قمری بود ولی اصلا فرصت پیدا نکردم که بیام و اینجا ثبتش کنم ... روز خوبی بود ... با همسری رفتیم با ماشین خیابون ها رو گشتیم ... به همسری گفتم خیلی دلم می خواست شب عروسیم تو رانندگی می کردی و من جلو می نشستم ولی اون موقع هم ماشین نداشت و هم رانندگی بلد نبود .. همسری هم گفت الان فکر کن همون روزه و من دارم رانندگی می کنم از کنار هم بودنمون لذت ببر و خداروشکر کن ... منم خداروشکر کردم توی این 9 سال روزهای قشنگ زیادی رو در کنار هم سپری کردیم ...

دیگه بیشتر از این فرصت ندارم امیدوارم بتونم بازم بیام و بهتون سربزنم ... دوستتون دارم و همیشه به یادتون هستم قلب... برام خیلی خیلی دعا کنید ملتمس دعاتون هستم ... فعلا تا بعد ... بای بای

پيام هاي ديگران ()

 
 

دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩

تولد همسری جونم ...

بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست و قشنگترین روزم، روز شکفتنت

امروز روز خیلی قشنگیه برای من ... روز شکفتن عزیزترین و مهربون ترین همراه زندگی من ...

با تمام وجودم می گم که از  در کنار تو بودن نهایت آرامش رو احساس می کنم ...

دیشب با یه دسته گل و کادویی که براش گرفته بودم بی صبرانه انتظار اومدنش رو می کشیدم ... خوشحالم از اینکه با دیدن کادوش اینقدر خوشحال شده بود که قابل وصف نبود ...

کادوی امسالش تکرار کادوی پارسال بود البته امیدوارم به سرنوشت کادوی پارسالش دچار نشه ...

پارسال براش گوشی موبایل خریده بودم که توی اتفاقی که براتون تعریف کرده بودم دزدیده شد ... امسال براش گوشی X6 خریدم همون گوشی که همیشه حرفش رو می زد از دیدنش واقعا خوشحال شد ...

امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشی تمام هستی من ...

اینم SMS من برای همسریم بود :

شکوفه های صورتی فدای مهربونیات       یه دل که بیشتر ندارم اونم فدای خوبیات

عشقم تولدت مبارک ماچ

پ.ن: درضمن مساله ای که نگرانم کرده بود به خوبی برطرف شد درواقع فردای اون روزی که مطلبم رو نوشتم ... باور دارم که دعاهای شما کمکم کرد ... همیشه محتاج دعاتونم ... التماس دعا و باید بگم دلم واقعا براتون تنگ شده از اینجا که هستم به سختی می تونم با دوستام ارتباط برقرار کنم ... ولی باید بگم که دوستتون دارم ... فعلا تا بعد ... قلبماچبای بای

پيام هاي ديگران ()

 
 

یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩

علت نبودنم ...

از این هفته جای دیگه مشغول کار شدم البته از محل کارم یک ماه مرخصی گرفتم ... توی محل کار جدید خیلی راحت نمی تونم وارد اینترنت بشم ... الانم توی محل کار قبلیم هستم اومدم یه سری به بچه ها بزنم از فرصت استفاده کردم تا آپ کنم و علت نبودم رو اطلاع بدم ... اگه بدونید چقدر دلم براتون تنگ شده ... برای نوشته هاتون ... برای خاطراتتون ... از اینکه نمی تونم خیلی ازتون خبر بگیرم ناراحتم ... دعا کنید کارم اونجا درست بشه سعی می کنم از خونه دیگه به اینترنت وصل بشم و به وبلاگ هاتون سربزنم ... فکر کنم یه مدت خیلی دیربه دیر بتونم بیام توی این دنیای مجازی ... گریهگریه

خیلی دوستتون دارم و امیدوارم این موضوع باعث قطع دوستی و رابطه بینمون نشه ... مطمئن باشید که هر روز به یاد تک تکتون هستم و حتی شده تحت هر شرایطی یه کوچولو هم شده بهتون سرمی زنم ... قلب

در ضمن یه مساله ای هست که خیلی نگرانم کرده اگه این مساله برطرف بشه که هیچی ولی اگه قطعی بشه حتما بهتون اطلاع می دم فقط دعا کنید به خیر بگذره به دعای شما واقعا نیاز دارم ... ممنونم  به امید دیداری نزدیک فعلا تا بعد ... ماچبای بای

پيام هاي ديگران ()

 
 

یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩

این چند روز تعطیلی ...

سلام به همه دوستای خوبم ...

ببخشید که این روزها کمتر به وبلاگ هاتون سرمی زنم ... به خاطر اینکه هنوز سیستمم خرابه و من به سختی می تونم به وبلاگ هاتون سربزنم و اصلا فرصت نظر گذاشتن پیدا نمی کنم ... الان هم فرصتی بهم دست داد تا بیام و یه مطلب جدید بزارم ...

اول اینکه با 3 روز تاخیر روز زن و روز مادر رو به همه دوست های مهربونم تبریک می گم و امیدوارم کسانی که آرزوی مادرشدن رو دارن به حاجت دلشون برسن ...

دوم اینکه این چند روز تعطیلی امیدوارم به همه خوش گذشته باشه ... به ما هم خوش گذشت ... البته مسافرت نرفتیم ولی خب به دید و بازدید و رفتن پارک و استراحت گذشت ...

روز زن رو هم که من کادوشو پیش پیش دریافت کرده بودم ... همون انگشتری که برای تولد خریده بودیم ... ولی همون روز افتتاحش کردم ... خیلی دوستش دارم ... دلم می خواست عکسش رو بزارم ولی هنوز موفق نشدم روش عکس گذاشتن رو یاد بگیرم ... آخه من خیلی حرفه ای نیستم ... بانووووووووووووووووووووووووو کجایی که یادت به خیر ... گریه

برای مادر و مادرشوهرم هم یه سکه پارسیان یک گرمی خریدیم ... روز مادر رو هم از صبح خونه مامان خودم بودم و شب بعد از شام رفتیم خونه مادرشوهرجانم ...

جمعه هم از صبح توی خونه بودیم و به کارهای عقب افتاده خونه رسیدگی کردیم ...

شنبه هم از صبح که بیدارشدیم رفتیم پارک نهج البلاغه که صبح اول وقت هم خنک بود و هم خلوت و حسابی با همسری ورزش کردیم و برای ناهار رفتیم خونه مادرشوهری ...

درکل تعطیلات خوب و کوتاهی بود و حسابی استراحت کردیم ... دیگه از دیروز هم تصمیم گرفتیم که صبح های زود قبل از رفتن به سرکار بریم پارک نزدیک خونه و نیم ساعت ورزش کنیم ... امروز هم ساعت 30/5 رفتیم پارک و تا 15/6 ورزش کردیم ... خیلی خوب بود و حسابی صبحونه بعدش بهمون چسبید ... خداکنه روزهای دیگه هم ادامه داشته باشه ... خیال باطل

دوستتون دارم ... دعا کنید زودتر سیستمم توی اداره درست بشه تا از این دربه دری راحت بشم ... توی خونه هم چون دلم نمی خواد همسری از وجود وبلاگم باخبر بشه از سیستم خونه هم استفاده نمی کنم ولی دیگه چاره ای نیست باید کم کم از سیستم خونه استفاده کنم چون دیگه معلوم نیست تا چند وقت دیگه توی این اداره باشم ... فعلا تا بعد ... بای بایقلب

پيام هاي ديگران ()

 
 

دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩

سالگرد عقدمون ...

این روزها اصلا حال و احوال خوبی نداشتم و ندارم ... هنوز خیلی خوب نشدم ... حالم حسابی بد بود و دو روز به اداره نیومدم و مرخصی استعلاجی گرفتم ... این دو روز رو هم که اومدم اداره سیستمم خراب شده و فکر نمی کنم حالا حالاها درست بشه و من مجبورم از این سیستم به اون سیستم نقل مکان کنم به خاطر همین درست و حسابی نمی تونم به دوستام سربزنم و یا براشون نظر بزارم ... ناراحت

امروز سوم خرداده و هشتمین سال عقدمون هم به پایان رسید و ما وارد نهمین سال یکی شدنمون شدیم ... چقدر زود این چند سال گذشت ... انگار همین دیروز بود که همسری بعد از سه ماه نامزدی وقتی محرم و صفر به پایان رسید روز 31 اردیبهشت به من زنگ زد که فردا می آم بریم آزمایش ... روز 1 خرداد رفتیم و آزمایش دادیم و روز 2 خرداد جواب آزمایش رو گرفتیم ... اونوقت شب اومد و گفت: فردا می ریم محضر برای عقد محضری ... من که حسابی شکه شده بودم از این همه عجله ...  بهش حق می دادم ... دیگه به خاطر رفتار بد خانواده اش و بعضا بعضی رفتارهای خودش دیگه داشتم کم کم از انتخابم پشیمون می شدم و اونم متوجه این موضوع شده بود و می خواست تا کاملا پشیمون نشدم عقد کنیم ... هرچند الان از انتخابم حسابی راضیم و خدا رو صدهزار مرتبه شکر می کنم که سرنوشت هردومون رو در کنار هم رقم زد و امیدوارم که تا آخر عمرمون هم در کنار هم باشیم ... البته این چند سال مشکلات توی زندگیمون زیاد داشتیم ... باهم دعوا کردیم بعضی وقت ها اساسی ... با هم گریه کردیم اونم چه گریه هایی ... با هم خندیدیم ...

ولی همیشه می گم ...

خدایا شکرت که در کنار همیم ...

خدایا به همه تن سالم بده ما رو هم سلامت در کنار هم نگه دار ...

خدایا سایه بزرگترها رو بالای سرمون  و جمع گرم و صمیمی خانواده هامون رو نگهدار باش ...

خدایا از نظر مالی اینقدر بهمون بده که محتاج هیچ کس نباشیم و درضمن بتونیم به محتاجین کمک کنیم ...

خدایا حاجت دل حاجتمندان رو برآورده به خیر بفرما حاجت دل ما رو هم براورده کن ...

آمییییییییییییییییییییییییین یا رب العالمین ...

پ.ن: روز 30 اردیبهشت تولد زندگی من، برادرزاده عزیزم ... سینای گلم بود ... کسی که با وجودش حس مادربودن رو خیلی خوب احساس کردم و اگه روزی مادر نشم هیچوقت احساس نمی کنم که این حس رو تجربه نکردم چون همیشه رابطه من و سینا مثل مادر و فرزنده ... عزیزدلم وارد 12 سالگی شد ... امیدوارم تولد 120 سالگیت بشه ... عاشقشم و می دونم که عاشقمه و واقعا دوستم داره ... قلببغلقلب

روز شنبه هم خبر خیلی بدی رو شنیدم ... جاری خواهرم که روز دوشنبه، روز شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) تازه خبر بیماریش رو که سرطان خون بود رو شنیده بود ... روز شنبه قبل از شروع شیمی درمانی فوت کرد ... روزی که این خبر رو شنیدم واقعا شکه شدم و اصلا برام قابل باور نبود ... واقعا زندگی چقدر می تونه کوتاه باشه ... از اون روز تصمیم گرفتم سعی کنم که خوب باشم و امیدوارم که بتونم روی تصمیمم پایبند باشم ... به امید روزی که همه انسان ها خوب زندگی کنن و در فکر خوب بودن باشن ... بای بای

پيام هاي ديگران ()

 
 

سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

آش نذری ...

اصلا حال خوبی ندارم ... حسابی سرماخوردم و گلودرد وحشتناکی دارم ... خیلی وقت بود که اینجوری مریض نشده بودم ... فکر کنم خودم خودمو چشم کردم ... با این حالم هم اومدم سرکار ... امیدوارم زودتر خوب بشم ...

روز یکشنبه خواهرم آش نذری می خواست درست کنه به خاطر شهادت حضرت فاطمه(س) و منم که خیلی وقت بود مرخصی نگرفته بودم اون روز رو مرخصی گرفتم و رفتم سر دیگ آش نذری و حسابی دعا کردم ... آخر سر همه بهم می گفتن برو دیگ رو بشور که خدا حاجت دلتو بده ... خلاصه سر شستن دیگ دعوا بود ... آخر سر من و یکی از خواهرام و یکی از خواهرزاده هام شریکی دیگ رو شستیم ولی بیشتر زحمتشو من کشیدم ...

صبح روز یکشنبه بعد از اینکه همسری رو راهی کردم که بره سرکار یه نیم ساعت خوابم برد توی این نیم ساعت خواب دیدم که خواهرم که بعد از 20 سال صاحب یه دختر شیرین و نازنین شده یه پسر دیگه هم خدا بهش داده و بعد از اون توی خواب دیدم که دارم حلیم می خورم ... خوابم رو برای خواهرها و مادرم تعریف کردم اونا گفتن باید حلیم نذر کنی و درست کنی منم گفتم بابا من داشتم حلیم می خوردم ... تازه حلیم درست کردن خیلی سخته می ترسم از پسش برنیام ... به همسری تعریف کردم اون گفت به فکر آش درست کردن خوابیدی خواب حلیم دیدی ... نیشخند خلاصه شب شد و من و همسری به همراه مادرشوهری رفتیم هیات وقتی از هیات می اومدیم بیرون جلوی در دست هرکدوم یه ظرف حلیم دادن ... همسری نگاهی به من کرد و گفت بیا خوابت تعبیر شد برای خودم هم عجیب بود و جالب ...

رانندگیم هم خیلی بهتر شده ... با خوندن نظراتتون اعتماد به نفسم خیلی بالاتر رفته و ترس رو گذاشتم کنار ... تنهایی دیگه راحت رانندگی می کنم، هروقتم که می خواییم با هم بریم جایی سریع می پرم پشت فرمونو می گم خب سوارشو بریم ... ، روز جمعه هم با همسری از  بزرگراه نواب که نزدیک خونمونه تا پارک جمشیدیه خودم نشستم و دوتایی رفتیم پارک ولی وقتی رسیدیم به سربالایی های پارک فرمون رو سپردم به همسری وقتی بلند می شدم یه لحظه حس کردم فشار زیادی از سرم برداشته شد و نزدیک بود بخورم زمین که همسری به دادم رسید ... همسری هم از وقتی که به صورت جدی درمورد چپ و راست گفتنش موقع رانندگی باهاش صحبت کردم خیلی بهتر شده ...

خلاصه این روزها به غیر از مریضی امروزم به خوبی سپری شد ... خداروشکر ... روز شهادت حضرت فاطمه (س) هم حسابی برای همه دعا کردم اگه لایق باشم ... لبخند

این روزها خبرهای خوب درمورد نی نی دارشدن دوستام زیاد شنیدم ... خیلی خوشحالم و امیدوارم که همه کسانی که دوست دارن نی نی دار بشن امسال به حاجت دلشون برسن ... التماس دعا فعلا تا بعد ... ماچبای بای

پيام هاي ديگران ()

 
Blog Skin