امروز وقتی وارد کوچه اداره شدم با اینکه دیر شده بود ولی اصلا استرس نداشتم چون با وضعیت مزخرف اداره و هردمبیلی بودن اون اصلا اومدن ما هم تلف کردن وقته ... ولی خب برای منی که تا چند ماه دیگه قصد بچه دارشدن دارم و گذر زمان توی خونه برام خیلی سخته این محیط برای چند ماه قابل تحمله ...
وقتی وارد کوچه شدم دیدم یکی از همکاران آقا که اینجا خیلی ادعاش می شه هم تازه از ماشینش پیاده شد ... با هم وارد اداره شدیم ... وقتی وارد شدیم مدیر مجموعه که یه آدم بسیار بی اراده و مزخرفیه با صدای بلند و با تحکم ساعت ورودمون را هی تکرار کرد و با لحنی بهمون فهموند که یعنی دیر اومدید ... ما هیچ توجهی به حرفش نکردیم و وارد اتاق هامون شدیم ... بعد از گذشت حدود نیم ساعت یکی از خانم های مجموعه که نورچشمیه مدیره وارد شد و شروع به هر و کر کردن با مدیر کرد ... اقای س که با من وارد شده بود تلفنی به مدیر اعتراض کرد که چرا به خاطر تاخیر در ورودش بهش تذکر داده شده که مدیر با صدای بلند گفت که منظور من شما نبود منظور من خانم *** یعنی من بوده ... حالا توی این اداره هنوز کسی حضور نداره و من هم با گذشت یکساعت هنوز بیکارم و هیچ کاری برای انجام دادن ندارم ... خیلی حرصم دراومد ... توی این اداره این مدیر تنها کسی که بهش احترام می ذاره و رفتار کارمند و مدیری داره منم و هیچ کسی اصلا اونو مدیر نمی دونه و هر رفتاری باهاش می کنه ...
بانوجونم تو خودت خوب می دونی چی میگم، چون خودت 5 سال این آدم های مزخرف رو تحمل کردی ... 
دلم نمی خواست با یه همچین آدمی دهن به دهن بشم و جوابشو بدم و حرمت بینمون از بین بره ولی عجیب داشتم حرص می خوردم ... به همسری زنگ زدم و ماجرا را بهش تعریف کردم ... اونم بهم فهموند که هیچ اهمیتی بهشون ندم و برای چند ماه دیگه این محیط مزخرف رو تحمل کنم ... کمی آروم شدم و شروع به نوشتن کردم ...
بگذریم حالا بریم سراغ خودم ...
از رانندگی کردنم بگم که حس می کنم روز به روز من افتضاح تر می شم و همسری حرفه ایتر ... هرچی اون حرفه ای تر می شه بیشتر از من ایراد می گیره و اعتمادبه نفسم کمتر می شه ... هرچی بهش می گم موقع رانندگی کردن من اینقدر بمن چپ و راست نکن ولی نمی تونه ساکت بشینه و حرفی نزنه ... میگه اگه نمی گفتم تو الان ماشینو زده بودی ...
روزهای اولی که هردو تازه کار بودیم جاهایی رو با یه حس اعتمادبه نفسی رانندگی کردم که وقتی الان موقع رفتن میشه همون راه ها را با دست و پای لرزون می رم ... ولی ماشالله همسری دیگه توی هر ساعتی و هر مکانی و هر شرایطی درحد خیلی خوب رانندگی می کنه و دیگه رانندگی منو قبول نداره ... هرچند خونه مامانم رو که باید از یه بزرگراه عبور کنم خودم به تنهایی رانندگی می کنم ولی همونجا رو با هزار دعا و صلوات می رم ... ولی تصمیم گرفتم دیگه اصلا نترسم و اصلا ضعف از خودم نشون ندم ... یعنی می تونننننننننننننننننننننننننننننننم ... 
اصلا می دونید که همسری چی شد که رانندگیش اینقده خوب شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
روزهای اول من چون تازه تمرین داشتم بیشتر ریزه کاری های رانندگی رو می دونستم و به همسری یاد می دادم و اونم همیشه از من می پرسید و کلی تمرین می کرد ولی وقتی برای اولین بار می خواستیم ماشین رو بیرون بیاریم من این کار رو کردم ... دفعه بعد وقتی همسری می خواست ماشین رو بیرون بیاره من بهش گفتم اگه نمی تونی من این کار رو انجام بدم ....
اونوقت همسری با این حرف من اینجوری شد ... 
دیگه بعد از اون روز به هر قیمتی که شده سعی کرد به بهترین صورت رانندگی کنه ... بازم من باعث حرفه ای شدنش شدم نننننننننننننننه ... 
آخ که ما زن ها چقدر در همه جا مظلوم واقع شده ایم ... 
ولی خب درکل حس خوبی دارم ... از وقتی که اومدیم توی خونه خودمون و مستقل شدیم و ماشین هم که داریم دیگه راحت تر و بیشتر بیرون می ریم ... قبلا هرجا که می خواستیم بریم باید از ایست بازرسی مادرشوهرجان عبور می کردیم ولی الان نه ... 
این روزها هم که اینقدر هوا خوبه که همش دوست داریم بریم پارک و خیابون گردی ... ماشین رو برمی داریم و دو نفری گازشو می گیریم و می ریم ... خیلی خوبه ... همیشه از خدا می خوام این لذت رو ازمون نگیره و با دادن یکی از فرشته های قشنگش تا چند ماه دیگه این شادیمون رو چند برابر کنه ... آمیییییییییییییین ... 
راستی از روز تولدم بگم که اون روز دو تا از خواهرهام با خانواده هاشون اومده بودن خونمون و همسری بی خبر از همه جا با یه دسته گل قشنگ وارد خونه شد وقتی اونا رو دید شکه شد و دسته گل رو پشتش قایم کرد ... هممون خندیدیم ... روز خوبی بود اون روز دسته گل رو از همسری گرفتم ... یه انگشتر خوشگل هم رفتیم خریدیم ولی خب این انگشتر شد کادوی تولد و روز زن من ... چون با وضعیت اقتصادی و قسط و وضعیت گل و بلبل اداره ها و حقوق دادن های مزخرف امسال منم بیشتر از این از همسری انتظار ندارم ... هرچند بهش گفتم امسال همین که توی خونه خودمونیم بهترین هدیه اس برای من ... 
خب دیگه فکر کنم خیلی زیادی نوشتم و از هرجایی سخنی گفتم ... تا پست بعدی فعلا ...

پ.ن: امروز صبح 13 اردیبهشت یادم افتاد که سال 82 همچین روزی دومین سقط رو داشتم و اگه الان فرشته ی من پیشم می موند پیش دبستانی بود ... 