پنج شنبه وقتی از خواب بیدار شدم سریع کارهام رو انجام دادم و راهی خونه مادرجونم شدم در کل خوش گذشت مخصوصا وقتی فاطمه نازنین هم توی جمعمون باشه بعد با همسری توی بازار قرارگذاشتیم من رفتم و اونم اومد یه لوستر خوشگل برای خونه جدید خریدیم ... روز خوبی بود ....
روز جمعه مادرشوهری رو صبح زود راهی کربلا کردیم و بعد با اینکه روزه بودم شروع کردم به تمیزکاری خونه ... خونه مثل دسته گل شد و وقتی کارها تموم شد دیدم بله اذان مغرب داره گفته می شه ... افطار کردم و همه رو مخصوصا دوستای وبلاگیم رو به یاد داشتم و تک تک اسم می بردم و حاجت های دلشون رو می گفتم ... روز عرفانی و قشنگی بود ...
شنبه روز عید قربان بود و همسری باید می رفت سرکار ... بعد از رفتن همسری چون خسته بودم کمی خوابیدم و بعد از بیدارشدن راهی خونه مادرجونم شدم ... آخه اونا هرسال قربونی می برن ... وقتی رسیدم دیدم بله همه اونجا جمعند و من که ته تغاریم آخر از همه رسیدم اونجا داشت اذان ظهر می گفت ... خیلی خوشحال بودم که بعد از یه مدت طولانی همه رو دور هم جمع می بینم ... برادرام رو خیلی وقت بود که ندیده بودم تا منو دیدن از جا بلندشدن تا با من روبوسی کنند ... خجالت کشیدم از کارشون آخه من ته تغاریم و اونا فرزندان ارشد خانواده ... خیلی دوستشون دارم ... خیلی دوستم دارن ... برادر بزرگه وقتی منو دید گفت ... صدف باربی شدی ... منظورش این بود که چرا اینقدر لاغر شدی ... از حرفش خوشحال شدم گفتم خب داداش باربی مده ... همه خندیدیم و شاد بودیم ... بعد از ناهار حال خوشی نداشتم ... بعد از 9 روز روزه گرفتن و به خودم نرسیدم خیلی ضعیف شده بودم و سرگیجه شدید داشتم ولی جلوی اونا زیاد به روی خودم نمی آوردم تا جمع شادشون بهم نخوره ولی بعد از رفتن اونا دیگه با یه نبات داغ خودم رو سرپا نگه داشتم تا برم خونه ... دلم گرفته بود از دست وضعیت جسمیم... رسیدم خونه دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه همسری فکر کرد بخاطر حاملگی عروس برادرم گریه می کنم ... فکر می کرد حسادتم گل کرده ولی اصلا اینطور نبود ... از ضعف خودم ناراحت بودم ... شبم با همین وضعیت بی حسی من گذشت ... روز خوبی بود ولی شب وضعیت مساعدی نداشتم ولی هرچی بود با یه دنیا خاطره خوب و یکمی هم بد گذشت ...
یکشنبه صبح راهی اداره شدم ... تا ظهر حالم خوب بود البته نه خیلی، فشارم پایین بود ... بعد از ناهار یکم حالت تهوع داشتم و سرگیجه ... بهتر شدم تا اینکه وقت رفتن شد ... توی راه یهو حالم بد شد حالت تهوع شدید ... به طوری که فکر نمی کردم بتونم تا خونه طاقت بیارم ... خدا خدا می کردم که فقط برسم خونه بعد حالم بد بشه ... با کلی صلوات و دعا رسیدم خونه ... وقتی رسیدم خونه لرز شدیدی داشتم و حالم خیلی بد بود همون موقع همسری زنگ زد تا اومدم جواب بدم ... گلاب به روتون بالا آوردم و حالم خیلی بد شد ... همسری هول کرده بود گفت الان می آم خونه ... تا اومدن همسری چند بار لرز کردم و دوباره بالا آوردم تا همسری اومد ... رفتیم درمانگاه با یه سرم و دو تا آمپول بهتر شدم ... فرداش امتحان داشتم ولی وقتی رسیدیم خونه دیگه ساعت 11 شب بود ... خوابیدم تا صبح پاشم و درس بخونم ... یکشنبه هم اینطوری سپری شد ...
دوشنبه صبح تا ساعت 10 درس می خوندم ... رفتم و امتحان دادم ... راضی بودم ... خوب بود ... بعد از امتحان رفتم اداره و شروع به کار کردم ... وضعیت کلیم خوب بود ولی دست چپم مخصوصا انگشتام خیلی بی حس بودن ... موقع کار و تایپ کردن سر انگشتام حس می کردم کاملا سرن ... کلافه شدم از این وضعیت ... امیدوارم چیز مهمی نباشه ... خبر خوبی توی اداره شنیدم ... خبر بارداری یکی از دوستان و همکارای قدیمی ... خوشحال شدم وقتی رسیدم خونه همون همکارم بهم زنگ زد با هم کلی صحبت کردیم ... گفت که وضعیت خوبی نداری ناراحت شدم خیلی زیاد ... براش دعا کردم ... براش دعا کنید تا نی نیش به سلامتی به دنیا بیاد ...
سه شنبه صبح رفتم اداره ... خواهر بزرگم که توی شهرستان زندگی می کنه از عیدقربان اومده تهران برای شام دعوتش کردم با پدر و مادر و یکی دیگه از خواهرهام(همون مامان فاطمه کوچولوی نازنینم) و خانواده برادر کوچیکم ... ساعت 2/45 دقیقه مرخصی گرفتم و رفتم خونه ... با اینکه حال زیاد خوبی نداشتم ولی کارها خوب پیش رفت ... خیلی خوش گذشت مخصوصا با حضور فاطمه عزیز(خواهرزاده) و سینای گلم(برادرزاده) ... شب خوبی بود و حسابی خوش گذشت ...
امروزم که چهارشنبه است ... برادر بزرگم به همراه خانمش می رن کربلا منم که نمی تونم برای بدرقه برم تلفنی ازشون خداحافظی کردم و التماس دعا گفتم ... به سلامتی برین و برگردین انشالله ... حالم خوبه فکر کنم یکم فاطمه خونم اومده بود پایین ... شب اینقدر با این کوچولوی نازنین بازی کردم که عقده های چند وقته از دلم رفت بیرون و حالم بهتر شد ... عاشقشم ... عیدغدیر تولد یکسالگیشه ... عزیز دلم انشالله تولد 100 سالگیت ... 


این هفته هم دیگه داره تموم میشه ... انشالله آخر هفته و تعطیلات خوبی رو پیش رو داشته باشید ...
عید سعید غدیر خم رو به همه دوستانم تبریک می گم مخصوصا کسانی که
سید هستند، ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین... 
پست خیلی طولانی شد ... خلاصه ببخشید ... التماس دعا فعلا تا بعد ... 