آشیانه من و تو
 
 
موضوعات

 
____________________
آرشيو مطالب

صفحه نخست

بهمن ۸۸

دی ۸۸

آذر ۸۸

آبان ۸۸

مهر ۸۸

شهریور ۸۸

امرداد ۸۸

تیر ۸۸

خرداد ۸۸

اردیبهشت ۸۸

فروردین ۸۸

____________________
مطالب اخير

AX

شکرت خدااااااااااااااااااااااااا

یه نظرسنجی کوچولو ...

چند روز از زندگی ...

یا ابالفضل(ع)

یه خونه خالی ...

از پنج شنبه تا پنج شنبه چه خبر ...

سکوت ...

فقط برای دل خودم نوشتم ...

انرژی مثبت می گیریم ...

____________________
نويسندگان

صدف

____________________
صفحات وبلاگ

____________________
لينك دوستان

بانوجونم از سرزمین های شمالی

سمیراجونم و سلوای نازنینش

شیرین جونم و سنگ صبورش

دلتنگی های یک عمه

شکل های گرافیکی

من شایدم او

سمیه جونم

تنهاتر از آیینه

ملیکاجونم

خانم جونم

بانو جونم

ساراجونم

دلبندم

لیلاجونم

عسل جونم

آشپزباشی

ساره جونم

شیرین جونم

اسمایلی ها

جیگیلی جونم

هستی جون منتظر

هستی جونم و علی نازنینش

آسمان جونم و ضحی نازنینش

ققنوس جونم و محمدحسین نازش

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 


Daisypath Anniversary tickers
 
 
 
 

سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸

AX

 
 

شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸

شکرت خدااااااااااااااااااااااااا

پنجشنبه وقتی از خونه مامانم برمی گشتم به همسری زنگ زدم و گفت داره می ره خونه جدیده تا ببینه کابینت سازی تموم شده یا نه گفت ترافیکه و دیر می رسه ... خداحافظی کردم ... وقتی رسیدم خونه دیدم مادرشوهرم خونه نیست و درهاشون قفله ... حدس زدم که دختر خواهرشوهرم که باردار بود زایمان کرده و اونم رفته اونجا ... وقتی اومدم بالا اول به مامانم اطلاع دادم که رسیدم و بعد به خونه خواهرشوهرم زنگ زدم و تبریک گفتم ... به همسری خبر دادم و اونم خوشحال شد که گفت شب سعی می کنه از خونه جدیده زود بیاد خونه تا ما هم بریم برای عرض تبریک ...

کارهام رو انجام دادم و حتی برای رفتن به خونه خواهرشوهرم یکمی خیلی مختصر آرایش کردم ... اصلا دوست نداشتم شب اربعین آرایش کنم، دلمم نمی خواست حالا که دارم می رم بین قوم شوهر بدون آرایش و بی رنگ و رو برم ... حالا شاید فکر کنید چه آرایشی کردم ... حتی رژ لب هم نزدم اینقدر مختصر بود ... ولی من به دلم اومده بود و اصلا از این کارم خوشحال نبودم ...

ساعت 8/25 دقیقه بود که همسری زنگ زد که توی خیابونم و دارم میام شام رو حاضر کن تا اومدم بخوریم و بریم ... منم سریع شام رو حاضر کردم ... هنوز یک ربع از تماس همسری نگذشته بود که یه دلشوره خیلی بدی به دلم افتاد ... تلفن رو برداشتم و به همراه همسری زنگ زدم اما در دسترس نبود... دلشوره من وقتی بیشتر شد که نیم ساعت از تماسش گذشته بود و هیچ خبری ازش نبود و همراهش هم نمی گرفت ... راهی که 20 دقیقه با ماشین راهه با گذشت نیم ساعت هنوز خبری ازش نبود ... داشتم دیوونه می شدم ... همش با همراهش تماس می گرفتم و بی جواب مونده بودم ... فقط تنها کاری که بعد از گذشت یه ربع از تماسش و با وجود دلشوره از دستم برمی اومد خوندن آیه الکرسی بود ... دیگه آخر رفتم توی راه پله نشستم و هی آیه الکرسی می خوندم ... تلفن زنگ زد دویدم سمت خونه و گوشی رو برداشتم دیدم شماره غریبه است ... صدای غریبه می اومد هرچی می گفتم الو الو ... جوابی نمی اومد ... دیگه پاک زد به سرم داشتم دیوونه می شدم ... دوباره شماره همسری رو گرفتم اما بازم بی جواب ... دوباره همون شماره تماس گرفت ... اینبار با هیجان بیشتری الو الو گفتم .. همسری گفت منم ... مشکلی برام پیش اومده یکساعت دیگه می آم من با گریه گفتم تروخدا بگو کجایی گفت چیزی نشده گوشی موبایلم رو دزدیدن می رم کلانتری یکساعت دیگه می آم ... باورم نمی شد ولی سعی می کردم اینجوری فکر کنم و هی می گفتم خدایا خودش سالم باشه گوشی موبایل فدای سرش ... دیگه هیچ وسیله تماسی نبود که باهاش در تماس باشم ... دیگه فقط آیه الکرسی می خوندم و پشت در حیاط توی سرما نشسته بودم و فقط منتظر بودم که صحیح و سالم برگرده خونه ... ساعت 10/30 بود که در باز شد دویدم سمت در دیدم همسری بدون عینک و با یه چشم کبود و ورم کرده اومد خونه وقتی اینجوری دیدمش فقط نشستم زمین و هق هق زدم زیر گریه ... همسری گفت چیزی نیست بیا بالا ... با گریه اومدم بالا ... شروع کرد به تعریف کردن ... گفت وقتی داشته می اومده خونه سوار یه ماشین می شه که سه تا جوون توی ماشین بودن ... یکی راننده و دو تا مثلا مسافر ... وقتی راه می افته یکی از جوون ها که کنارش بوده با چاقو تهدیدش می کنه و جوون دیگه می آد عقب و کنارش می شینه و اونوقت از یه مسیر دیگه می رن یه جای خلوت و یه محله دیگه ... اونوقت کیف همسری رو که توش یه مقداری حدود 350 هزار تومان پول بود و گوشی موبایلش که 300 هزار تومان قیمتش بود و کارت بانکش رو می گیرن تازه به زور رمز کارت رو هم ازش می پرسن و امتحان می کنن ببینن درست گفته یا نه ... همسری این ها رو می گفت و من بلندتر گریه می کردم و فقط رو به قبله سجده شکر به جا می آوردم که سالم برگشته پیش من ... همسری می گفت قبل از این که سوار ماشین بشه حدود 300 هزار تومان هم به کابینت ساز داده وگرنه اون مبلغ رو هم از دست داده بود ... همه اینها فدای سرش فقط بلند بلند با گریه می گفتم خدایااااااااااااااااااااااشکرت ... همسری هی می گفت گریه نکن چیزی نیست ولی مگه من می تونستم وقتی فکرش رو می کردم اگه یه بلایی سرش می آوردن من چه خاکی به سرم می شد ... بلندتر گریه می کردم و دیگه حتی توان روی پا ایستادن رو هم نداشتم ... همسری یکمی شام یخ کرده رو خورد ولی من حتی یه لقمه هم از گلوم پایین نمی رفت ... همینجوری با چشای پف کرده رفتیم خونه خواهرشوهر ولی اصلا حرفی از ماجرا نزدیم ... همسری هم به دروغ گفت چشمم توی باشگاه وزنه خورده و اینجوری شده ولی چهره نگران و مضطرب و چشای پف کرده من خیلی شک برانگیز بود ولی هیچی نپرسیدن ... شاید فکرای دیگه درمورد من بکنن که زیاد برای من خوب نیست ولی همه این ها فدای یه تار موی همسری عزیزم ... ما دلمون نمی خواست اون نگرانی که به من دست داد به مادرشوهر و خانواده شوهرمم دست بده بخاطر همین هیچی نگفتیم و نگاه های پرسشگرشون رو تحمل کردیم ولی اینقدر مهربون با هم برخورد کردیم که فکر نکنن با هم دعوا کردیم ... اون شب تا ساعت 3 شب نتونستم بخوابم و فقط گریه می کردم ... همسری وقتی خوابش برد داشت خر خر می کرد منم عاشقانه بهش نگاه می کردم و قربون صدقه اش می رفتم همیشه اینجور وقت ها بیدارش می کردم و می گفتم چه خبرته ولی اون شب با هر صدایی می گفتم خدایا شکرت که صداش توی خونه پیچیده ...

فردا صبحش ساعت 7 بیدار شدم و همه کارهام رو کردم و برای تشییع جنازه مادر زن برادرم به همراه خواهرهام رفتیم بهشت زهرا ... نگذاشتم همسری بیاد و گفتم که استراحت کنه ... اونجا هم یه دل سیر گریه کردم همه با تعجب به من نگاه می کردن ... ولی از دلم خبر نداشتن ... وقتی چشای گریان پسرای برادرم رو می دیدم بیشتر جگرم می سوخت آخه اصلا طاقت اشک ریختن اون ها رو هم نداشتم ... برادرم سه تا پسر داره که بین 23 تا 18 سال سن دارن و من عاشق همشونم ... رفتم کنار پسر کوچکیه و دستای یخش رو گرفتم توی دستم و بعد وقتی دلداریش می دادم بیشتر شروع به اشک ریختن کرد انگار منتظر کسی بود که بیاد کنارش گرفتمش توی بغلم و با هم اشک ریختیم و قربون صدقه اش رفتم و ازش خواستم دیگه گریه نکنه که طاقت اشک ریختنش رو ندارم ... خلاصه جمعه هم اینطوری گذشت ولی من به ترس و استرس عجیبی دچار شدم و مثل بچه ای شدم که طاقت دوری مادرشو نداره ... حالا که از همسری دورم همه فکر و ذکرم همراه اونه و اگه یه کم به تلفن دیر جواب بده تمام بدنم شروع به لرزیدن می کنه ...

تروخدا منو ببخشید این پست قرار بود پست عکس باشه ولی اینو اینجا نوشتم که لااقل تجریه ای باشه برای دیگرون ... قول می دم پست عکس پست بعدی باشه ...

دوستتون دارم ... التماس دعا ... فعلا تا بعد ... قلببای بای

پيام هاي ديگران ()

 
 

دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸

یه نظرسنجی کوچولو ...

سلااااااااااااااااااااااااااااااام ...

امتحاناتم تموم شده ... همه اشونو درحد عالی دادم ...

جواب آزمایشاتم هم گرفتم یه چندتاییش پایینتر از حد نرمال بود که به قول معروف پایین باشه درمونش راحت تره اما اگه بالا باشه خیلی سخت درمون می شه ... وقتی چربی و هموگلوبین خون و بعضی دیگه از موردها پایین باشه یعنی باید تقویتی بخوری و خودت رو تقویت کنی ولی اگه بالا باشه باید به خودت سختی بدی و حسابی حسرت خوردن رو داشته باشی هرچند من از نظر وزنی تازه اضافه وزن هم دارم ولی نمی دونم چرا اینقدر همیشه آزمایشاتم پایین تر از حد نرماله ... توکل برخدا ...

دیروز بعد از اداره با همسری قرار گذاشتیم و رفتیم خونه جدیده و مشغول اعمال کزتی شدیم ... همسری مشغول نقاشی ساختمون شد و من هم کاشی های آشپزخونه رو تمیز کردم تا وقتی کابینت بند اومد و خواست کابینت ها رو ببنده آشپزخونه تمیز باشه ... ولی خودمونیم همین کارهای کزتی برای خودش عالمی داشت ... هرچند وقت یکبار به خودمونیم استراحت می دادیم و کنار هم می شستیم و کیکی رو که خریده بودیم می خوردیم اونم با دست ... کلی می خندیدیم ... لباس کارگری پوشیده بودیم تا لباس هامون کثیف نشه ... از پنجره پذیرایی که پرده نداشت و چون شب بود کل خونه پیدا بود و همسری می گفت الان هرکی ما رو ببینه فکر می کنه ما کارگریم و داریم خونه تمیز می کنیم ... با همین حرفها و اداها چند ساعت کار اصلا خستمون نکرد و خیلی هم بهمون خوش گذشت ...

می خوام توی وبلاگم عکس بزارم البته خصوصی ولی قبلش دلم می خواد از روی نوشته هام بدونم دوستام چه تصوری از من دارن ... دوست دارم دوستای گلم هرجور منو تصور می کنن موقع خوندن توی نظرات برام بنویسن بدون هیچ سانسوری ...

دلم می خواد هم ظاهرا و هم باطنا نظر بدید ... فکر کنم نظرات جالبی بشه ... بدون اغراق و صادقانه ...

منتظر نظرهای سبزتون هستم ... البته قول نمی دم به این زودی ها بخوام عکس بزارم ولی قبلش حتما خبرتون می کنم ...

التماس دعا فعلا تا بعد ... بای بای

پيام هاي ديگران ()

 
 

دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸

چند روز از زندگی ...

سلام سلام ...

توی این مدت خیلی دلم می خواست آپ کنم ولی نمی دونم چرا دل و دماغ آپ کردن نداشتم ... یکبار هم آخر وقت آپ کردم ولی ثبت نشد ...امروز دیگه گفتم بیام و چند تا از اتفاق های زندگیم رو بنویسم تا برام یه خاطره بمونه ... البته یه دلیل آپ نکردنم شروع امتحاناتمه ..

همسری که همچنان درگیر خونه جدیده ... دیروز هم یکی از اتاق ها رو رنگ کردن ... آخه خودش به کمک برادراش قراره خونه رو نقاشی کنن ...البته به خاطر کارش زیاد نمی تونه وقت بزاره بخاطر همین کارها خیلی کند پیش می ره ...

روز جمعه هم با همسری و دوستش و خانواده دوست همسری رفتیم رستوران آشپزباشی ... آخه این رستورانه توی اداره همسریه و همسری همگیمون رو به رستوران ادارشون دعوت کرده بود ... شب خوبی بود و خیلی خوش گذشت ...

روز شنبه هم صبح رفتم و آزمایش خون دادم ... امیدوارم جوابش خوب باشه و مشکلی نباشه ... البته این آزمایش هیچ ربطی به نی نی دارشدنمون نداره ... یه مشکلیه که چند ساله درگیرشم و دیگه از این مشکل کلافه شدم امیدوارم که دیگه اینبار درمان قطعی بشه و کامل خوب بشم ... برام دعا کنید ...

یکشنبه هم که امتحان داشتم و تا ساعت 2/30 اداره بودم و بعد رفتم و امتحان دادم و رفتم خونه ... امتحان خوبی بود و خوب تونستم سوال ها رو جواب بدم ...

شب توی خونه با همسری داشتیم خاطره مشهد رفتنمون توی 5 سال پیش رو مرور می کردیم ... آخه اونوقت هم روز شهادت امام سجاد (ع) بود و من اصلا حال خوشی نداشتم و تازه کور*تاژ شده بودم و به خاطر مشکلی که برام پیش اومده بود از امام رضا(ع) خواستم به خاطر بیمار کربلا امام سجاد (ع) مشکلم حل بشه و دیگه احتیاج به بستری شدن نباشه ... دو جعبه خرما گرفتیم و توی کنار حرم خیرات کردیم ... امام رضا(ع) هم که قربونش برم منو بی جواب نذاشت و بعد از برگشتن از مشهد چند وقت بعدش حالم کاملا خوب شده بود خداروشکر ...

همسری می گفت چه زود 5 سال گذشت ... باورش نمی شد که یه همچین شبی 5 سال پیش (البته به سال قمری چون اونوقت اسفند ماه بود ) کنار حرم امام رضا(ع) بودیم هرچند ما هرسال خداروشکر قسمتمون می شه و به پابوس امام رضا (ع) می ریم ولی اون سال با سال های دیگه خیلی فرق داشت ...

فردا هم دوباره امتحان دارم ... آخر هفته هم قراره برای کابینت بندی آشپزخونه اقدام کنیم ... امیدوارم همونجور که دوست دارم بشه ...

شیرین جونم و دلبند عزیزم اومدن فرشته های آسمونی و قشنگتون رو به آغوش گرمتون تبریک می گم ، انشالله بهترین و قشنگترین لحظه های زندگی رو در کنار هم سپری کنید قلب

انشالله روزی برسه که توی همین وبلاگ خبر خوش نی نی دارشدن شیرین جون(باران رحمت)، هستی جون، سمیه جون، ساره جون، لیلاجون و تنهاتر از آیینه جونم و همه کسانی که در آرزوی داشتن فرزندی هستن و همینطور به دنیا اومدن نی نی قندعسلیه فاطمه جونم رو بنویسم

آمین یا رب العالمین

التماس دعا فعلا تا بعد ...بای بای

 

پيام هاي ديگران ()

 
 

دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸

یا ابالفضل(ع)

اینجا اومدم بنویسم تا یادم باشه که روز تاسوعا از باب الحوائج چی خواستم و چه نذری کردم ... بنویسم تا یادم باشه که اون شب وقتی دلمو سپردم به آقا ابوالفضل (ع) بهش گفتم که از همه دنیایی ها خسته شدم و فقط از خودش می خوام که دردم رو دوا کنه ..

هیچوقت اون شب رو یادم نمی ره ... حدود 9 سال پیش بود ... سینای گلم، پسر برادرم که اون موقع 2 سالش بود و از یک سالگی به خاطر کار مادرش بیشتر وقتش رو پیش من بود و شده بود تمام دنیای من ... یه جورایی حس مادرانه بهش داشتم ... عاشقش بودم و عاشقش هستم ... طبقه پایین خونه پدریم زندگی می کنند ... اون شب توی یه سبد برای من ازگیل آورده بود و با شیرین زبونی داشت می رفت خونشون ... وقتی داشت از پله ها پایین می رفت منم داشتم با یه عشقی از بالا پایین رفتنش رو نگاه می کردم ... تازه 2 تا پله پایین رفته بود و هنوز 8 تا پله مونده بود که پایین برسه که یهو نمی دونم چطور شد که از پله دوم شروع به غل خوردن کرد و از 8 تا پله پایین رفت ... اونم پله های بلند و بدون موکت و با لبه های تیز ... فقط یه چیز گفتم با صدای بلند جیغ کشیدم "یا ابوالففففففففففضل" اصلا نفهمیدم خودم دو سری پله رو چجوری پایین اومدم و بچه رو توی بغلم گرفتم ... عین دیوونه ها همه جای بدنش رو چک می کردم تا ببینم چیزی نشده ... سینا ترسیده بود و بقیه هم به صدای جیغ من اومده بودن بیرون ... گریه می کردم و سینا هم بغض کرده بود و از ترس شروع به گریه کرد ولی آقا ابوالفضل خودش سینای گل ما رو محافظت کرد وگرنه از اون پله ها با اون وضع پایین اومدن نمی دونم چه عاقبتی داشت ... هنوز وقتی یاد اون روز می افتم بغضم می گیره ...  یادگاری اون روز برای من مدد از اسم آقا ابوالفضل(ع) بود و ترسی که هیچوقت دیگه ازم دور نشد ... دیگه اصلا نمی تونم پایین رفتن کسی رو از بالای پله ها نگاه کنم ...

الان سینای عزیزم 11 سالشه و هنوز هم مثل سابق، شاید هم بیشتر از قبل دوسش دارم ... یه رابطه عجیبی بین من و اونه ... سه سال شب و روز رو کنار هم بودیم ... حتی بعضی شب ها کنار من می خوابید ... موقع ازدواجم یه غم عجیبی توی چشم های هردومون بود ولی با اینکه از هم دوریم و هفته ای همدیگرو می بینم ولی هنوز هم اون حس رو بین خودمون احساس می کنم ... همه اطرافیان هم متوجه این حس بین ما دوتا هستند ... حتی بعضی ها به این رابطه حسودیشون هم می شه ... زبان

خلاصه که اومدم اینجا بنویسم تا یادم نره چه احدی بستم و چه نذری برای روز تاسوعا کردم ... نذر کردم تا حاجتی که توی دلمه و فقط از آقا ابوالفضل(ع) خواستم تا اونو برآورده کنه و مطمئنم که برآورده می شه وقتی گرفتم روز تاسوعا آش رشته بپزم و توی محل پخش کنم ... البته برای این حاجتم یکساله نذر کردم ولی برای حاجت بزرگترم که همون داشتن یه بچه ی سالم و صالحه برای همه عمرم نذر کردم تا روز تاسوعا آش رشته درست کنم و توی محل پخش کنم ...

انشالله عزاداریهاتون قبول و حاجت و نذرهای همه به حق آقا ابوالفضل (ع) برآورده بشه التماس دعا فعلا تا بعد ... بای بای

پ.ن: عمه جون مهربون (دلتنگی های یک عمه) وبلاگ قشنگت برای من باز نمی شه نمی دونم مثل اینکه مشکل پیدا کرده اگه ادرس جدید دارید حتما برای من بنویسید ... ممنون می شم دلم برای نوشته های قشنگتون تنگ شده ... قلب

پيام هاي ديگران ()

 
 

سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸

یه خونه خالی ...

روز شنبه کلید خونه رو تحویل گرفتیم و الان خونه خالیه ...

همه حساب و کتاب ها با مستاجر رو هم صاف کردیم ... نمی دونم چمه از وقتی که خونه خالی رو تحویل گرفتیم و رفتم و دیدم یه جوری حس غریبی پیدا کردم ... همیشه دلم می خواست خونه یه آشپزخونه بزرگ داشته باشه ولی تنها چیزی که توی این خونه ازش بی بهره ام همین آشپزخونه بزرگه ...

بعد از دو سال خونه نوساز رو از دست مستاجر گرفتیم ... حس می کنم خیلی کار داره ... رنگ و آشپزخونه و کابینت بندی و کلی خرده کاری دیگه ... توی ذهنم از یه خونه 65 متری یه قصر ساخته بودم البته ناشکری نمی کنم ... اتاق ها و پذیراییش خوبه ولی آشپزخونه اش .... یه عالمه خرج داره ... برای هر قسمتش می ریم کلی هزینه داره ... البته پس انداز های من برای خرید ماشین هست ولی همسری می گه نه به اون نباید دست بزنیم ... ولی مگه با یه ذره پس اندازی که داریم می شه کارهارو اونجور که می خواهیم پیش ببریم ...

تصمیم گرفتیم دیگه خرد خرد کارها رو پیش ببریم و دیگه برای عید اسباب کشی کنیم ... دیگه عجله نمی کنیم برای رفتن چون محرم و صفر هم رسید و ما هم دلمون نمی خواد توی این ماه ها به خونه جدید بریم ... شاید تا اون موقع پس اندازمون بیشتر بشه و بتونیم اونجور که دلمون می خواد خونه رو بازسازی کنیم ...

این روزها نمی دونم چمه در ظاهر شادم و سرحال ولی درونم پر از آشوب و درده ... توی محیط کار ، توی خونه، پیش همه می گم و می خندم ولی توی سکوت و تنهایی دارم خفه می شم و یه جسم سنگینی رو روی سینم احساس می کنم ... امیدوارم چیز خاصی نباشه چون اصلا طاقت ناخوشی رو ندارم ...

از فاطمه گلم بگم که چه جیگری شده ... عزیز دل خاله دیروز واکسن یکسالگیش رو زده ... روز تولدش که روز عید غدیر بود خیلی خوش گذشت و عسلی کلی شیطونی و دلبری کرد برای خاله هاش ... ما خاله ها هم که دلمون ضعف می کنه برای شیرین کاریاش ... تازگی ها خیلی دلم براش تنگ می شه با اینکه هفته ای یه بار می بینمش ولی هر روز فیلمی رو که توی موبایلم ازش دارم چند بار نگاه می کنم و هربار برام تازگی داره ... هر روزم که تلفنی باید صداشو بشنوم ... عاشقشم و همیشه برای سلامتی این عزیز دردونه و همه بچه ها دعا می کنم تا خدا این گل های سرسبد زندگی ها رو حافظ باشه ... ماچبغلماچ

ماه محرم و صفر هم که داره می یاد ... توی اون روزها وقتی برای مصیبت آقا امام حسین(ع) اشک می ریزید و دلتون شکست حتما همدیگر رو از دعای خیر بی نصیب نزارید ... التماس دعا فعلا تا بعد ... بای بای

پيام هاي ديگران ()

 
 

چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸

از پنج شنبه تا پنج شنبه چه خبر ...

پنج شنبه وقتی از خواب بیدار شدم سریع کارهام رو انجام دادم و راهی خونه مادرجونم شدم در کل خوش گذشت مخصوصا وقتی فاطمه نازنین هم توی جمعمون باشه بعد با همسری توی بازار قرارگذاشتیم من رفتم و اونم اومد یه لوستر خوشگل برای خونه جدید خریدیم ... روز خوبی بود ....

روز جمعه مادرشوهری رو صبح زود راهی کربلا کردیم و بعد با اینکه روزه بودم شروع کردم به تمیزکاری خونه ... خونه مثل دسته گل شد و وقتی کارها تموم شد دیدم بله اذان مغرب داره گفته می شه ... افطار کردم و همه رو مخصوصا دوستای وبلاگیم رو به یاد داشتم و تک تک اسم می بردم و حاجت های دلشون رو می گفتم ... روز عرفانی و قشنگی بود ...

شنبه روز عید قربان بود و همسری باید می رفت سرکار ... بعد از رفتن همسری چون خسته بودم کمی خوابیدم و بعد از بیدارشدن راهی خونه مادرجونم شدم ... آخه اونا هرسال قربونی می برن ... وقتی رسیدم دیدم بله همه اونجا جمعند و من که ته تغاریم آخر از همه رسیدم اونجا داشت اذان ظهر می گفت ... خیلی خوشحال بودم که بعد از یه مدت طولانی همه رو دور هم جمع می بینم ... برادرام رو خیلی وقت بود که ندیده بودم تا منو دیدن از جا بلندشدن تا با من روبوسی کنند ... خجالت کشیدم از کارشون آخه من ته تغاریم و اونا فرزندان ارشد خانواده ... خیلی دوستشون دارم ... خیلی دوستم دارن ... برادر بزرگه وقتی منو دید گفت ... صدف باربی شدی ... منظورش این بود که چرا اینقدر لاغر شدی ... از حرفش خوشحال شدم گفتم خب داداش باربی مده ... همه خندیدیم و شاد بودیم ... بعد از ناهار حال خوشی نداشتم ... بعد از 9 روز روزه گرفتن و به خودم نرسیدم خیلی ضعیف شده بودم و سرگیجه شدید داشتم ولی جلوی اونا زیاد به روی خودم نمی آوردم تا جمع شادشون بهم نخوره ولی بعد از رفتن اونا دیگه با یه نبات داغ خودم رو سرپا نگه داشتم تا برم خونه ... دلم گرفته بود از دست وضعیت جسمیم... رسیدم خونه دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه همسری فکر کرد بخاطر حاملگی عروس برادرم گریه می کنم ... فکر می کرد حسادتم گل کرده ولی اصلا اینطور نبود ... از ضعف خودم ناراحت بودم ... شبم با همین وضعیت بی حسی من گذشت ... روز خوبی بود ولی شب وضعیت مساعدی نداشتم ولی هرچی بود با یه دنیا خاطره خوب و یکمی هم بد گذشت ...

یکشنبه صبح راهی اداره شدم ... تا ظهر حالم خوب بود البته نه خیلی، فشارم پایین بود ... بعد از ناهار یکم حالت تهوع داشتم و سرگیجه ... بهتر شدم تا اینکه وقت رفتن شد ... توی راه یهو حالم بد شد حالت تهوع شدید ... به طوری که فکر نمی کردم بتونم تا خونه طاقت بیارم ... خدا خدا می کردم که فقط برسم خونه بعد حالم بد بشه ... با کلی صلوات و دعا رسیدم خونه ... وقتی رسیدم خونه لرز شدیدی داشتم و حالم خیلی بد بود همون موقع همسری زنگ زد تا اومدم جواب بدم ... گلاب به روتون بالا آوردم و حالم خیلی بد شد ... همسری هول کرده بود گفت الان می آم خونه ... تا اومدن همسری چند بار لرز کردم و دوباره بالا آوردم تا همسری اومد ... رفتیم درمانگاه با یه سرم و دو تا آمپول بهتر شدم ... فرداش امتحان داشتم ولی وقتی رسیدیم خونه دیگه ساعت 11 شب بود ... خوابیدم تا صبح پاشم و درس بخونم ... یکشنبه هم اینطوری سپری شد ...

دوشنبه صبح تا ساعت 10 درس می خوندم ... رفتم و امتحان دادم ... راضی بودم ... خوب بود ... بعد از امتحان رفتم اداره و شروع به کار کردم ... وضعیت کلیم خوب بود ولی دست چپم مخصوصا انگشتام خیلی بی حس بودن ... موقع کار و تایپ کردن سر انگشتام حس می کردم کاملا سرن ... کلافه شدم از این وضعیت ... امیدوارم چیز مهمی نباشه ... خبر خوبی توی اداره شنیدم ... خبر بارداری یکی از دوستان و همکارای قدیمی ... خوشحال شدم وقتی رسیدم خونه همون همکارم بهم زنگ زد با هم کلی صحبت کردیم ... گفت که وضعیت خوبی نداری ناراحت شدم خیلی زیاد ... براش دعا کردم ... براش دعا کنید تا نی نیش به سلامتی به دنیا بیاد ...

سه شنبه صبح رفتم اداره ... خواهر بزرگم که توی شهرستان زندگی می کنه از عیدقربان اومده تهران برای شام دعوتش کردم با پدر و مادر و یکی دیگه از خواهرهام(همون مامان فاطمه کوچولوی نازنینم) و خانواده برادر کوچیکم ... ساعت 2/45 دقیقه مرخصی گرفتم و رفتم خونه ... با اینکه حال زیاد خوبی نداشتم ولی کارها خوب پیش رفت ... خیلی خوش گذشت مخصوصا با حضور فاطمه عزیز(خواهرزاده) و سینای گلم(برادرزاده) ... شب خوبی بود و حسابی خوش گذشت ...

امروزم که چهارشنبه است  ... برادر بزرگم به همراه خانمش می رن کربلا منم که نمی تونم برای بدرقه برم تلفنی ازشون خداحافظی کردم و التماس دعا گفتم ... به سلامتی برین و برگردین انشالله ... حالم خوبه فکر کنم یکم فاطمه خونم اومده بود پایین ... شب اینقدر با این کوچولوی نازنین بازی کردم که عقده های چند وقته از دلم رفت بیرون و حالم بهتر شد ... عاشقشم ... عیدغدیر تولد یکسالگیشه ... عزیز دلم انشالله تولد 100 سالگیت ... ماچبغلماچ

این هفته هم دیگه داره تموم میشه ... انشالله آخر هفته و تعطیلات خوبی رو پیش رو داشته باشید ...

عید سعید غدیر خم رو به همه دوستانم تبریک می گم مخصوصا کسانی که 

قلبسید هستند، ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین... قلب

پست خیلی طولانی شد ... خلاصه ببخشید ... التماس دعا فعلا تا بعد ... بای بای

 

پيام هاي ديگران ()

 
 

چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸

سکوت ...

دیشب داشتیم میوه می خوردیم که یهو بی مقدمه برگشتم و به همسری گفتم ... دیگه واقعا احساس می کنم که دلم بچه می خواد ...

سکوت می کنه و هیچی نمی گه ... ادامه می دم اینبار تصمیم گرفتم اصلا به وجودش اهمیت ندم تا پیشمون بمونه ... به کارم هم ادامه می دم و اصلا دلم نمی خواد که استراحت مطلق بکنم ...

سکوتش شکسته می شه و برمی گرده می گه ... مگه قرار نبود وقتی رفتیم خونه جدید دیگه سرکار نری ... اینبار من سکوت می کنم و می رم تو فکر ...

خونه مون رو دوست دارم ولی فکر نمی کنم بتونم خونه نشینی رو تحمل کنم ... ولی تا وقتی که از وجود بچه توی وجودم مطمئن نشدم کارم رو ادامه می دم و حتما راضیش می کنم ... مژه

هنوز خونمون دست مستاجره از 13 مهر تا حالا که بهمون اطلاع داده که می خواد خونه رو خالی کنه هردفعه به یه بهانه ای عقب انداخته ماهم که دل رحم ... نیشخند ولی اینبار دیگه تا آخر آذر بهش مهلت دادیم هرچند خودشون قول دادن تا 15 آذر خونه رو خالی می کنن ... صاحب خونه مهربون رو دارین اونا می گن 15 آذر ما می گیم عیب نداره تا آخر ماه ... زبان 

پیشاپیش عید قربان این عید بزرگ رو به همه مسلمانان مخصوصا دوستای گلم تبریک می گم انشالله همتون توی این عید حاجت های دلتون رو از خدا عیدی بگیرید ...قلب

التماس دعا فعلا تا بعد ... بای بای

پيام هاي ديگران ()

 
Blog Skin