آشیانه من و تو
 
 
موضوعات

 
____________________
آرشيو مطالب

صفحه نخست

اسفند ۸۸

بهمن ۸۸

دی ۸۸

آذر ۸۸

آبان ۸۸

مهر ۸۸

شهریور ۸۸

امرداد ۸۸

تیر ۸۸

خرداد ۸۸

اردیبهشت ۸۸

فروردین ۸۸

____________________
مطالب اخير

آخرین پست امسال با خبرهای خوش ...

خواستگاری 3 و تمام ...

خواستگاری 2

خواستگاری 1

اولین آشنایی...

امام رضا(ع)

AX

شکرت خدااااااااااااااااااااااااا

یه نظرسنجی کوچولو ...

چند روز از زندگی ...

____________________
نويسندگان

صدف

____________________
صفحات وبلاگ

____________________
لينك دوستان

بانوجونم از سرزمین های شمالی

سمیراجونم و سلوای نازنینش

شیرین جونم و سنگ صبورش

دلتنگی های یک عمه

شکل های گرافیکی

من شایدم او

سمیه جونم

تنهاتر از آیینه

ملیکاجونم

خانم جونم

بانو جونم

ساراجونم

دلبندم

لیلاجونم

عسل جونم

آشپزباشی

ساره جونم

شیرین جونم

اسمایلی ها

جیگیلی جونم

هستی جون منتظر

هستی جونم و علی نازنینش

آسمان جونم و ضحی نازنینش

ققنوس جونم و محمدحسین نازش

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 


Daisypath Anniversary tickers
 
 
 
 

شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸

آخرین پست امسال با خبرهای خوش ...

سلام سلام دوستای گلم ...

فکر کنم دیگه این آخرین پست برای امسال باشه ... خوشحالم از اینکه می خوام توی پست آخر سال 88 خبرهای خوب خوب بنویسم ...

خبر اول اینکه بالاخره ما اسباب کشی کردیم به خونه جدید ... و خبر دوم اینکه همون روز ماشینمون رو هم تحویل گرفتیم ...

فکر کنید چه حالی داشتیم اون روز ... خسته و کوفته درحال جمع آوری اسباب ها بودیم که به تلفن همراه همسری زنگ زدند که ماشینتون آماده تحویله و ما هم بدوبدو رفتیم و تحویل گرفتیم ... یه پراید 132 بژ صفر ... خیلی خوشحال بودیم ولی به خاطر چند روز کار فشرده خیلی هم خسته بودیم ... ماشین دو روزه توی پارکینگ خونه جدیدست ... خونه هم پر از کارتون های باز نشده اسباب و اثاثیه و من هم الان توی یه اداره ای که اینقدر به کارمنداش توجه وافری داره که سه ماهه داره حقوقاشونو براشون پس انداز می کنه ...

یعنی این کارمندای بیچاره، چه ما که موندیم و چه اونایی که با بدترین نوع رفتار از کار بیکار شدن حقوقی دریافت نکردیم ... البته توی این اداره کارمندای نورچشمی که اصلا هم تن به کار نمی دن و یا توی مرخصی تشریف دارن و اگه بچه های دیگه کار انجام ندن علنا هیچ کار و حرفی برای انجام دادن و گفتن ندارن تمام حقوقاشونو دریافت کردن ... وضعیت گل و بلبل اداره های ماست دیگه ... آخ اگه بدونین چه دل پری از این خراب شده دارم که داره پست خبرهای خوشم رو خراب می کنه ... اصلا ولش کنیم فقط برامون دعا کنید که لااقل قبل از عید یه تکونی به خودشون برای دادن حقوق ها بدن ...

فردا نمی آم اداره ... می خوام خونمون رو بچینم ... حتی اگه اخراجم کنن برام مهم نیست ...

شاید دیگه اینور سال نتونم پست جدید بزارم ... فقط اومدم بهتون خبرهای خوشم رو بدم و به خبرهای بد اهمیتی ندین مهم خوباشه ... برامون دعا کنید ...

پیشاپیش سال جدید رو به همتون تبریک می گم و امیدوارم این سال جدید سالی سرشار از سلامتی و خوشی و خوشبختی و نی نی دار شدن همه دوستان آرزومند باشه ...

امسال سال خوبی بود، چون با شما دوستان بودم ... وقتی دلم می گرفت می دونستم جایی هست که حرف های دلم رو بزنم و دوستان خوبی دارم که شنونده دردودلام هستن ... وقتی خوشحال می شدم با شور و شعفی منتظر بودم زودتر بیام و خوشیام رو بنویسم تا شما هم خوشحال بشید ... وقتی مشکلی برام پیش می اومد دلم می خواست بیام و به شما بگم تا برام دعا کنید و الحق هم دعاهاتون مستجاب هم می شد ... از خوشی هاتون خوشحال می شدم و از ناراحتی هاتون ناراحت ... خلاصه با شما و در کنار شما بود که امسال سال خوبی برام شد ...

برای سال جدید هم آرزوهای زیادی دارم ... برای همتون دعا می کنم شما هم منو از دعاهای قشنگتون بی نصیب نزارین ... بیاین موقع دعای سال تحویل همدیگر رو فراموش نکنیم ... برای هم اول سلامتی و بعد برآورده شدن مهمترین حاجاتمون رو از خدا بخواهیم ...

امیدوارم در سال جدید با بهترین خبرها آپ کنم و شما هم با قشنگترین و بهترین خبرها و اتفاق ها بیاین وبلاگ هاتون و پست جدید بزارین تا با خوندنشون دل هممون شاد بشه ... پس به امید رسیدن روزهای قشنگ در پناه خدای مهربون ...  قلبماچبای بای

پيام هاي ديگران ()

 
 

شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸

خواستگاری 3 و تمام ...

پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 80 قرار بود که خانواده همسری بیان برای صحبت های آخر یعنی مهریه و مراسم و از این حرف ها ... البته توی این رفت و آمدها من هنوز پدر همسری رو ندیده بودم و اصلا نمی دونستم چه جور آدمیه ...

پنجشنبه شب بعد از شام، اول یه سری از میهمون ها که شامل همسری و مادرشون و دو تا برادرها، 4 تا دخترخواهرهاش به همراه شوهرخواهرش اومدن خونه ما ... سری دوم هم خواهرشوهری و پدرشوهر خدابیامرزم بود ...جاریام هم که اصلا به حساب نیومده بودن و طبق عادت همیشگی خانواده همسری توی این مراسم شرکت داده نشده بودند ...

درمورد دخترهای خواهرشوهرم باید بگم که خواهرشوهری بچه بزرگ خانواده بود و دختر بزرگش هم سن من بود و اون موقع تازه یک ماه بود که ازدواج کرده بود که البته الان طلاق گرفته ... دختر دومش هم نامزد بود و قرار بود چند ماه بعد عروسیشون باشه و الان یه دختر داره که کلاس اوله ... دختر سومش هم الان ازدواج کرده و یه دختر 2 ساله و یک پسر یک ماهه داره و دختر چهارمش هم اون موقع 5 ساله بود که الان دوم راهنماییه ... خواهرشوهرم پسر نداره و به خاطر همین همیشه از برادراش خیلی توقع داره و می خواد که جای پسر نداشته اش رو براش پر کنن ... دخترهاش هم که یکی از یکی پرتوقع تر ... درواقع باید بگم من 5 تا خواهرشوهر دارم نه یدونه ... اوه

اون شب دل تو دلم نبود و طبق معمول دلشوره داشتم ... درمورد مهریه هم باید بگم اصلا از مهریه بالا خوشم نمی اومد البته خانوادگی با این مساله مخالف بودیم ولی خب یه مبلغی رو بین خودمونیم به توافق رسیده بودیم و قرار بود حرفی از شیربها هم زده نشه ...

وقتی پدرشوهری رو از پنجره آشپزخونه دیدم شکه شدم ... سر کم مو که می شه گفت کچل ... چهره تیره و کاملا مشخص بود که سیگاریه البته خیلی شیک پوش بود ... منم که به دود سیگار حساسیت داشتم ... البته باید این رو هم بگم که پدرشوهر خدابیامرزم که الان 3 ساله به رحمت خدا رفته مرد خیلی خوب و نازنینی بود و تنها کسی بود که فکر می کنم توی خانواده همسری به عروساش بها می داد ... وقتی پدرشوهرم وارد خونه ما شد از زمان ورودش شروع به سیگارکشیدن کرد تا موقع رفتنشون ... البته خداروشکر همسری من از نظر مو به مادرشوهرم رفته و اصلا موهاش نریخت ولی اونموقع من فکر می کردم که اونم موهاش مثل پدرش می ریزه و حتما علاقه به کشیدن سیگار هم داره و این شد که من سرناسازگاری رو شروع کردم ... شیطان

رفتم طبقه پایین خونه برادرم و دیگه از خونه بیرون نیومدم و اصلا توی جلسه شرکت نکردم و گفتم هرچی دلتون می خواد بگید من با این ازدواج مخالفم ... خانم برادرم خیلی باهام صحبت کرد و گفت امروز بزار به خوبی بگذره و بعد در این مورد با خود همسری صحبت می کنی ... خلاصه اون روز من فقط یه لحظه همسری رو دیدم و دیگه وارد جلسه نشدم ... خانواده ها حرف هاشون رو زدن و به توافق رسیدن و بعد از رفتن اون ها من شروع به گریه و زاری کردم که باباش سیگاریه و ما هم که اصلا اهل سیگار و این چیزها نبودیم و من کلا به دود سیگار حساسیت داشتم و اینکه حتما اونم سیگاریه و به من چیزی نگفت ... خوب دیگه دنبال بهانه می گشتم ... خانواده من مخصوصا برادرم اصلا حرفم رو قبول نداشت و می گفت پدر چه ربطی به پسر داره و تو نباید به خاطر پدرش این کار رو بکنی ... پدرشوهری اون روز توی 3 الی 4 ساعت 15 نخ سیگار کشید خونه پر از دود شده بود ، زمستون بود و هوا سرد ولی ما مجبور شدیم که پنجره ها رو بازکنیم تا هوا عوض بشه چون اصلا من نمی تونستم وارد اتاق ها بشم ... از روی لجم رفتم و توی تراس خونه نشستم و تا نزدیک های صبح نیومدم توی خونه ... بیچاره مامانم که چقدر به خاطر من حرص خورد ... فردا صبحش هم با همین لجبازی های من گذشت و می گفتم "نه" چون من نمیتونم توی خونه ای زندگی کنم که بوی سیگار پیچیده باشه ... آخر سر برادرم مجبور شد درمورد این مساله با همسری صحبت کنه تا از این موضوع مطمئن بشه ... همسری هم گفته بود که بخاطر کار پدرش اون شب خیلی شرمنده اس و اینکه پدرش از روی استرسی که برای ازدواج ته تغاریش داشته اینقدر سیگار کشیده ... تازه همسری گفته بود که خودش هم به بوی سیگار خیلی حساسه به خاطر همین طبقه بالای خونشون رو که قرار بود ما درش زندگی کنیم رو تمام درها رو درزگیر گذاشته بود تا بوی سیگار توی خونه نپیچه و می گفته هروقت پدرش سیگار می کشه از خونه می ره بیرون و الحق هم همینطور بود و هست ... خلاصه بعد از حل شدن این مساله دیگه قرار شد که انگشتری رو برای نشون بیارن ولی من بازم با عقد دائم موافق نبودم و گفتم که صیغه محرمیت خونده بشه تا من بیشتر با اونا آشنا بشم ... خلاصه چند روز بعد یعنی روز یکشنبه شب اومدن خونمون و یک قواره پارچه و یک روسری و یک انگشتری آوردن و من و همسری خودمون توی یه اتاق صیغه محرمیت رو به مدت دو ماه خوندیم و انگشتر رفت توی انگشتم و اینجوری شد که من و همسری به هم محرم شدیم ... یعنی روز 20 اسفند ماه ... روز 3 خرداد هم عقد کردیم و در روز 18 مهر ماه هم ازدواج ... توی این چند ماه دوران نامزدی همسری درگیر درس و امتحاناتش بود و منم خیلی مزاحمش نمی شدم ... دوران نامزدی زیاد دلبستش نشدم ولی بعد از ازدواج بود که واقعا دلبسته اش شدم هرچند خانواده ی زیاد خوبی از نظر رفتاری با عروس نداشت و من توی این چند سال خیلی سختی کشیدم ولی خودش توی خانواده اش واقعا تک بود و به خاطر همین خیلی از شرایط سخت رو توی اون خونه تحمل کردم ...

حالا بعد از گذشت 8 سال دیگه قراره تا چند روز دیگه به امید خدا بریم به خونه خودمون ... چند روز پیش که درمورد خواستگاریمون داشتم باهاش صحبت می کردم، ازش پرسیدم که چطور شد که اینقدر مسر بودی به ازدواج با من ... چیزی رو گفت که تا حالا بهم نگفته بود ... گفت من اصلا دلم نمی خواست ازدواج کنم ولی به اصرار مادرم می رفتم خواستگاری، قبل از تو چند جا دیگه خواستگاری رفته بودم و توی اولین جلسه بعد از برگشتن از خواستگاری با پرخاشگری همه برنامه ها رو بهم می زدم ... خواستگاری تو هم به زور اومدم ولی وقتی یکبار نگاهم با نگاهت یکی شد مهرت به دلم نشست ... احساس کردم تو همونی هستی که همیشه دلم می خواست شریک زندگیم باشه ... وقتی این حرف ها رو می زد احساس کردم بیشتر دوستش دارم و از خدا خواستم همیشه و در همه حال سالم و سلامت سایه اش بالای سرم باشه ...

از خدا می خوام حالا که داریم می ریم توی خونه جدید یکی از هدیه های الهیش رو به ما هم بده تا خوشبختیمون دو چندان بشه و هیچ چیزی این خوشبختی رو از ما نگیره ... آمییییییییییییییییییییییین ... قلبماچبای بای

 

 

پيام هاي ديگران ()

 
 

سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

خواستگاری 2

بعد از تلفن دیگه دل تو دلم نبود و دوباره دلشوره و استرس تمام وجودم رو گرفت ... نه اینکه از ازدواج بدم بیاد یا بترسم فقط دل نگرونیم دوری از مامان عزیزم و سینای گلم بود ... مامانم سن و سالی ازش گذشته بود و حس می کردم اگه من ازدواج کنم تنها می شه و سینا هم که بچه برادرم بود و شب و روز رو همیشه کنار هم بودیم ... بعد از مراسم خواستگاری اول سهیل برادر بزرگ سینا که همیشه به رابطه بین من و سینا حسادت می کرد رو به سینا کرد و گفت: آهاااااااااااااااااااا سینا دیگه عمه داره عروس می شه و میره و منم دیگه حسابت رو می رسم وقتی چشم های نگران سینا رو دیدم چشمام پر از اشک شد و به سینا گفتم که داره دروغ می گه و من همیشه پیش توام ... اون موقع سینا 3 ساله بود و سهیل کلاس اول بود همیشه یه حس مادرانه نسبت بهش داشتم و دارم ...

همش نگاه نگران سینا از رفتن من و چهره خسته ی مامانم می اومد توی نظرم و اینکه اگه ازدواج کنم ازشون دور می شم عذابم می داد ... اصلا دلم نمی خواست ازدواج کنم و مطمئن بودم که اگه اینا دوباره بیان خواستگاری اینبار دیگه نه نمی تونم بگم چون هیچ ایرادی نمی تونستم بگیرم ... تا روز ١٢ اسفند که مصادف بود با عیدغدیر و قرار بود قبل از اومدن تلفن کنند همش فکرم مشغول بود و توی خونه هم سرگرم خونه تکونی برای عید بودیم ... قضیه تلفن کردن اون ها رو اصلا به کسی نگفتم و همش به دنبال راه چاره بودم ... تا اون روز صبح یه فکری به ذهنم رسید ...شیطان

اون شب یکی از اقواممون که از مکه اومده بود شام دعوتمون کرده بود و قرار بود ما برای دیدنشون بریم رستوران ... پس عملا از ساعت ۵ بعدازظهر ما خونه نبودیم ... صبح که از خواب بیدارشدم به همه خواهرها و برادرهام تلفن زدم و گوشی رو دادم تا با مامانم صحبت کنن تا دیگه تا شب کسی به بهونه حال و احوال پرسی به خونه ما زنگ نزنه و منم .............

گوشی تلفن رو گذاشتم رو حالت اشغال تا هرکسی که به خونه ما زنگ می زنه تلفن اشغال باشه و حسابی مراقب بودم که مامان و بابام متوجه نشن ... عصر هم اینقدر عجله داشتم برای رفتن که مرتب به مامان و بابام و خانواده برادرم می گفتم که سریعتر حاضر بشید که دیر شده و سریع راه افتادیم و رفتیم مهمونی و تا دیروقت مجبورشون کردم که اونجا بمونیم ...

شب وقتی برگشتیم اول مغازه دار بغل خونمون اومد بیرون و بعد همسایه دیگه که کجایید چقدر مهمون با گل و شیرینی اومده بودن جلوی در و هی زنگ درتون رو می زدند .. به ما هم گفتن شاید اینا از قصد در خونه رو باز نمی کنن و ما هم گفتیم که شما نیستید و اهل اینجور کارها هم نیستید ... خلاصه مامانم یه نگاهی به من کرد که قضیه از چه قراره ... منم گفتم آخ یادم رفت بگم که قرار بود اونا بیان ولی گفته بودن که قبلش زنگ می زنن خب تقصیر من چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نیشخند

فردا صبحش خواهرهمسری دوباره زنگ زد و از شانس بد دوباره گوشی رو من برداشتم ولی اینبار مامانم کنارم بود ... به من گفت چرا دیروز نبودید و از این حرف ها ... منم گفتم خب شما قرار بود به ما قبلش اطلاع بدید و ما هم مهمونی دعوت بودیم ... خواهرشوهری که احساس کرده بود من زیاد میلی به ازدواج ندارم گفت مثل اینکه شما زیاد مایل نیستید ولی برادرم برای اولین باره که بعد از برگشت از خواستگاری اصرار به ادامه خواستگاری داره ... منم گفتم آخه اونروز من نتونستم حرفام رو به برادرتون بزنم و خیلی از حرفام ناگفته موند ... مثل اینکه اقای همسر هم کنارشون بود و گفت که دوباره برای صحبت میاد تا بیشتر با هم آشنا بشیم ... فردا عصرش که سه شنبه بود آقای همسر به همراه تنها خواهرشون به منزلمون اومدند اینبار با یه دسته گل خوشگل ...

اینبار سکوت کرده و منتظر حرف های من بود ... منم تمام حرفام و انتظاراتم رو گفتم و ایشون هم همه رو تایید کرد ... هرچند وقتی خرشون از پل گذشت بیشترش رو فراموش کرد ... بی انصافی نباشه شرایط مهیاکردنش رو پیدا نکرد ... خلاصه بازم نتونستم بهانه ای برای رد کردن خواستگاریشون پیدا کنم ... برادرمم که حسابی مهر آقای همسر به دلشون افتاده بود و با تحقیقاتی که درموردش کرده بود از صحت و خوبیش مطمئن بود شیرینی رو باز کرد و به همه تعارف کرد ... قرار شد روز پنجشنبه به همراه پدر و بقیه اقوام نزدیک برای صحبت های کلی بیان و منم اون روز ماجرایی درست کردم که نگوووووووووووو... خجالت

تا ماجرای بعدی که حسابی حرص دربیاره ... بای بای

پيام هاي ديگران ()

 
 

یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸

خواستگاری 1

عصر روز پنجشنبه دوم اسفندماه سال 80 بود که زنگ درخونه رو زدند ... من که دل تو دلم نبود و حسابی استرس داشتم دویدم توی آشپزخونه ... من و مادر و خواهرم که ازدواج کرده و همسرش ماموریت بود و اون روز برای کمک اومده بود توی خونه بودیم ... مادرم به استقبالشون رفت و من و خواهرم توی آشپزخونه بودیم ... اول خواهرم چایی رو برد ... بعدها که با همسری صحبت می کردیم می گفت وقتی خواهرت چایی رو آورد با خودم گفتم، این که سنش خیلی بالاست ... خواهرم 14 سال از من بزرگتره ... بعد نوبت من رسید و من قرار بود که میوه ببرم ... با ظرف میوه و با یه لبخندی وارد اتاق شدم ... همسری با خواهر و خواهرزاده و مادرش اومده بود ... همه به طرفم نگاه کردن الا آقا داماد که سرش رو بلند هم نکرد ... میوه رو تعارف کردم و کنار خواهرزاده همسری نشستم ... دیدم آقا داماد اصلا سرش رو بلند هم نمی کنه توی دلم حسابی داشتم می خندیدم ... دیدم اصلا چاییش رو هم نخورده ... به خواهرش اشاره کردم که بگید چاییشون رو بخورن سرد شد ... نمی دونم چرا وقتی وارد مجلس شدم تمام استرسم از بین رفت شاید چون همسری اصلا سرش رو بلند نمی کرد یه حس خوبی پیدا کرده بودم و با خودم می گفتم آخی چقدر سربزیره ... بالاخره نوبت صحبت کردن رسید ... با هم رفتیم توی یه اتاق دیگه ... من تلویزیون رو روشن کردم تا صدامون بیرون نره ... وقتی شروع به صحبت کردیم دیگه همسری نطقش باز شده بود و حسابی سخنوری می کردن ... اینجا دیگه واقعا من کم آوردم ... منی که به خواستگارهای دیگم اینقدر راحت حرفام رو زده بودم انگار اینجا به دهنم قفل زده بودن ... بالاخره از اتاق اومدیم بیرون و قرار شد اونا تلفن بزنن و ما به اونا جواب بدیم ...

مهرش به دلم نشسته بود ولی هیچ شناختی ازشون نداشتم و اصلا نمی تونستم تصمیم بگیرم ... هرچند اصلا دلم نمی خواست ازدواج کنم دلیلش هم این بود که من خیلی به خانواده ام مخصوصا مادرم وابسته بودم و درضمن دلبستگی شدیدی به برادرزاده ام سینا پیدا کرده بودم و با ازدواج حس می کردم که از اونا دور می شم ... مامانم اینبار باهام اتمام حجت کرده بود و می گفت از بین سه خواستگار آخری باید یکی رو انتخاب کنی ... نزدیک ماه محرم بود و من تا اون روز فرصت داشتم ... یکی از خواستگارهام پسرعموم بود که از من 4 سال بزرگتر بود و تازه دانشگاه رشته حقوق قبول شده  و خیلی هم از خودش مطمئن بود ولی مامانم که همیشه از زن عموم دل پری داشت با این وصلت موافق نبود ... خواستگار بعدی یکی از فامیل های مامانم بود و یکسال از من بزرگتر و دیپلمه بود ولی خانواده ام با وجود داشتن خواستگارهایی با سطح تحصیلات بالاتر و شرایط بهتر با اونم مخالف بودن هرچند خودم فکر می کردم با اون بهتر می تونم رابطه برقرار کنم ولی نظر خانواده ام برام خیلی مهم بود ... خواستگار بعدی همسری بود که 8 سال از من بزرگتر و دانشجوی سال آخر رشته الکترونیک بود ... همه خانواده با این ازدواج موافق بودن مخصوصا برادر کوچکترم که برخلاف همیشه که با خواستگارهای دیگه زیاد موافق نبود موافقت خودش رو با همسری شدیدا اعلام کرد ... حتی خودش برای تحقیق و کارهای دیگه پیش قدم شد ... منم که همیشه حرف برادرم برام حجت بود و همیشه نظر اون برام خیلی مهم بود ...

یک هفته گذشت و از تلفن خبری نشد و منم خوشحال از اینکه دیگه تماس نمی گیرن و منم از اجبار در ازدواج راحت شدم ... ولی روز 8 اسفند تلفن صداش دراومد و خودم گوشی رو برداشتم و دیدم بعععععععععله ... خواهرخانمی همسری پشت خطه و داره قرار 12 اسفند رو برای صحبت های کلی می زاره، البته گفت قبل از اومدن حتما تماس می گیره و ساعت اومدنشون رو می گه  ... خداحافظی کردم ... دیگه دل تو دلم نبود ... منی که فکر می کردم همه چی تموم شده بازم دلشوره اومد سراغم ولی یه فکر شیطانی زد به سرم که این ماجرا رو بعدا براتون تعریف می کنم ... شیطان

فعلا تا پست بعدی ... بای بای

پيام هاي ديگران ()

 
 

سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸

اولین آشنایی...

تصمیم گرفتم خاطرات اولین آشنایی و مراسم خواستگاری رو یادداشت کنم تا همیشه برام به یادگار بمونه هرچند فکر نمی کنم اون روزها به این راحتی از ذهن و خاطرم پاک بشه ...

من سال 78 دوران پیش دانشگاهی رو تموم کرده بودم و خودم رو برای امتحان کنکور آماده می کردم ولی روزی که برای گرفتن کارت رفتم درست روزی بود که خیابون ها شلوغ شد و حسابی توی شهر درگیری بود، اتوبوس ها رو آتیش می زدند و من و زن برادرم که با هم بودیم مجبور شدیم مسافت طولانی رو با چه بدبختی پیاده طی کنیم تا از اون درگیری ها دور بشیم حتی جایی من از ترس از حال رفتم ولی خوب خوشبختانه اون روز به خیر گذشت ... منم از هرچی درس و دانشگاه بود زده شدم ... اون سال رتبه خوبی نیاوردم و توی انتخاب رشته نتونستم قبول بشم ... سال بعد هم اصلا کنکور امتحان ندادم و تصمیم گرفتم تا دوره کامپیوتر رو بگذرونم ... سال 80 دانشگاه پیام نور رشته حسابداری قرچک قبول شدم ... دانشگاه آزاد هم که هیچ سالی شرکت نکردم ... ترم اول رو خوندم ولی به خاطر مسیر بدی که داشت و ترسی که از مسیرش داشتم دیگه انصراف دادم ... طی این سال ها خواستگارهای زیادی برام می اومد و منم که کاملا با ازدواج مخالف بودم به همه جواب رد می دادم ... مامانم خیلی زن مهربون و مهمون نوازیه و توی فامیل این خصلتش معروفه امکان نداره کسی خونه مامانم بیاد و بدون صرف یه وعده غذایی اونجا رو ترک کنه برعکس من که توی اینجور کارها خیلی تنبلم ... شاید به خاطر خصلت خوب مامانم بود که خیلیا دوست داشتن من عروسشون بشم ... یکی از خواستگارهام پسرعموم بود که خیلی هم سمج بود و یکی دیگه از فامیل های دور مامانم ... یه روز هم با مامانم رفته بودیم دکتر مامانم توی نوبت نشسته بود و منم دور از اون جای دیگه نشسته بودم و طبق معمول با یه خانمی حسابی گرم صحبت بودم و اصلا متوجه 4 تا چشمی که داشتن منو می پاییدن نبودم ... اون خانمه نوبتش شد و از هم خداحافظی کردیم ... تنها نشسته بودم که متوجه دو تا خانم شدم که دارن منو نگاه می کنن ... خانمی که جوان تر بود اومد کنارم نشست و شروع کرد به صحبت کردن و درمورد برادرش حرف می زد منم که فهمیدم موضوع از چه قراره هیچی نگفتم و فقط گوش می دادم و به سوالهاشون جواب می دادم ... این اتفاق چند بار دیگه هم توی بیمارستان و دکترهایی که با مامانم می رفتم افتاده بود به خاطر همین این رو هم به شوخی گرفتم و از اون خانم خداحافظی کردم و رفتم پیش مامانم و قضیه رو براش تعریف کردم و کلی هم خندیدم و به مامانم گفتم مار از پونه بدش می آد جلوی خونه اش سبز می شه من از هرچی خواستگاری و ازدواج بدم می آد هرجا که می رم یکی بهم گیر می ده ... موقع خارج شدن از بیمارستان دیدم اون دوتا خانم جلوی در بیمارستان وایسادن و منتظر ما هستند ... هنوز بهشون نرسیده بودیم که به مامانم گفتم بهشون محل نده و رد شو بریم اما اونا اومدن جلومون و به اصرار ازمون آدرس و شماره تلفن گرفتن ... خیلی از دست مامانم حرصم دراومد ولی مامانم گفت حالا یه آدرسه دیگه مثل بقیه ... این قضیه گذشت تا اینکه چند روز بعد به خونمون تلفن زدند ما هم که حسابی درگیر دوتا خواستگار دیگه بودیم .... مامانم خیلی اصرار داشت که من هرچه زودتر ازدواج کنم و همیشه نگران من بود آخه خواهرای دیگم خیلی زود ازدواج کرده بودن و مامانم فکر می کرد که دیگه من دارم می ترشم و چون سن و سالی ازش گذشته بود نگران این بود که خدایی نکرده اتفاقی براش بیافته و عروسی منو نبینه ...

مامانم تلفنی با خواهر همسری قراره خواستگاری رو گذاشت و قرار شد اونا روز پنجشنبه که دوم اسفند ماه بود بیان برای خواستگاری ... یه خواستگاری و ازدواج کاملا سنتی ... آخه من اصلا اهل دوست شدن با جنس مذکر نبودم و از این روابط هم اصلا خوشم نمی اومد ... ماجرای خواستگاری باشه برای دوم اسفند ... چشمک

البته بگم ها من اصلا آش دهان سوزی نبودم و نوشته هامو مبنی بر تعریف و تمجید از خودم ندونید ... من داشتن خواستگارهای زیاد رو به خاطر داشتن خونواده خوبم می دانستم یا شاید چون دختر سربزیر و مظلومی به نظر می اومدم مامان ها با خودشون فکر می کردن ... آخ جون این دختره از اون عروس هایی می شه که حسابی می تونم براش مادرشوهر بازی دربیارم ... هرچند مادرشوهرم کم منو آزار نداد ولی خب بعد از 8 سال احساس خوبی نسبت به همسر و زندگیم دارم و همیشه خدارو بخاطر داشتن همسرم شاکرم ...

ببخشید اگه این پست طولانی شد ... تا پست بعدی بای بای

پيام هاي ديگران ()

 
 

یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸

امام رضا(ع)

 

 

چه سبز می شود دلم! چو می کند هوای تو

                                                    خوشا دلی که می تپد، هماره از برای تو

خوشا دلی که جز رضا، دمی رضا نمی شود

                                                   در آتش است دم به دم به عشق جانفزای تو

مرا بخوان به درگهت که بیقرار بودنم

                                                 تمام هستی ام "رضا" نثار خاک پای تو

شهادت امام رئوف آقا امام رضا(ع) را به تمام عاشقانش تسلیت می گویم

پيام هاي ديگران ()

 
 

سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸

AX

 
 

شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸

شکرت خدااااااااااااااااااااااااا

پنجشنبه وقتی از خونه مامانم برمی گشتم به همسری زنگ زدم و گفت داره می ره خونه جدیده تا ببینه کابینت سازی تموم شده یا نه گفت ترافیکه و دیر می رسه ... خداحافظی کردم ... وقتی رسیدم خونه دیدم مادرشوهرم خونه نیست و درهاشون قفله ... حدس زدم که دختر خواهرشوهرم که باردار بود زایمان کرده و اونم رفته اونجا ... وقتی اومدم بالا اول به مامانم اطلاع دادم که رسیدم و بعد به خونه خواهرشوهرم زنگ زدم و تبریک گفتم ... به همسری خبر دادم و اونم خوشحال شد که گفت شب سعی می کنه از خونه جدیده زود بیاد خونه تا ما هم بریم برای عرض تبریک ...

کارهام رو انجام دادم و حتی برای رفتن به خونه خواهرشوهرم یکمی خیلی مختصر آرایش کردم ... اصلا دوست نداشتم شب اربعین آرایش کنم، دلمم نمی خواست حالا که دارم می رم بین قوم شوهر بدون آرایش و بی رنگ و رو برم ... حالا شاید فکر کنید چه آرایشی کردم ... حتی رژ لب هم نزدم اینقدر مختصر بود ... ولی من به دلم اومده بود و اصلا از این کارم خوشحال نبودم ...

ساعت 8/25 دقیقه بود که همسری زنگ زد که توی خیابونم و دارم میام شام رو حاضر کن تا اومدم بخوریم و بریم ... منم سریع شام رو حاضر کردم ... هنوز یک ربع از تماس همسری نگذشته بود که یه دلشوره خیلی بدی به دلم افتاد ... تلفن رو برداشتم و به همراه همسری زنگ زدم اما در دسترس نبود... دلشوره من وقتی بیشتر شد که نیم ساعت از تماسش گذشته بود و هیچ خبری ازش نبود و همراهش هم نمی گرفت ... راهی که 20 دقیقه با ماشین راهه با گذشت نیم ساعت هنوز خبری ازش نبود ... داشتم دیوونه می شدم ... همش با همراهش تماس می گرفتم و بی جواب مونده بودم ... فقط تنها کاری که بعد از گذشت یه ربع از تماسش و با وجود دلشوره از دستم برمی اومد خوندن آیه الکرسی بود ... دیگه آخر رفتم توی راه پله نشستم و هی آیه الکرسی می خوندم ... تلفن زنگ زد دویدم سمت خونه و گوشی رو برداشتم دیدم شماره غریبه است ... صدای غریبه می اومد هرچی می گفتم الو الو ... جوابی نمی اومد ... دیگه پاک زد به سرم داشتم دیوونه می شدم ... دوباره شماره همسری رو گرفتم اما بازم بی جواب ... دوباره همون شماره تماس گرفت ... اینبار با هیجان بیشتری الو الو گفتم .. همسری گفت منم ... مشکلی برام پیش اومده یکساعت دیگه می آم من با گریه گفتم تروخدا بگو کجایی گفت چیزی نشده گوشی موبایلم رو دزدیدن می رم کلانتری یکساعت دیگه می آم ... باورم نمی شد ولی سعی می کردم اینجوری فکر کنم و هی می گفتم خدایا خودش سالم باشه گوشی موبایل فدای سرش ... دیگه هیچ وسیله تماسی نبود که باهاش در تماس باشم ... دیگه فقط آیه الکرسی می خوندم و پشت در حیاط توی سرما نشسته بودم و فقط منتظر بودم که صحیح و سالم برگرده خونه ... ساعت 10/30 بود که در باز شد دویدم سمت در دیدم همسری بدون عینک و با یه چشم کبود و ورم کرده اومد خونه وقتی اینجوری دیدمش فقط نشستم زمین و هق هق زدم زیر گریه ... همسری گفت چیزی نیست بیا بالا ... با گریه اومدم بالا ... شروع کرد به تعریف کردن ... گفت وقتی داشته می اومده خونه سوار یه ماشین می شه که سه تا جوون توی ماشین بودن ... یکی راننده و دو تا مثلا مسافر ... وقتی راه می افته یکی از جوون ها که کنارش بوده با چاقو تهدیدش می کنه و جوون دیگه می آد عقب و کنارش می شینه و اونوقت از یه مسیر دیگه می رن یه جای خلوت و یه محله دیگه ... اونوقت کیف همسری رو که توش یه مقداری حدود 350 هزار تومان پول بود و گوشی موبایلش که 300 هزار تومان قیمتش بود و کارت بانکش رو می گیرن تازه به زور رمز کارت رو هم ازش می پرسن و امتحان می کنن ببینن درست گفته یا نه ... همسری این ها رو می گفت و من بلندتر گریه می کردم و فقط رو به قبله سجده شکر به جا می آوردم که سالم برگشته پیش من ... همسری می گفت قبل از این که سوار ماشین بشه حدود 300 هزار تومان هم به کابینت ساز داده وگرنه اون مبلغ رو هم از دست داده بود ... همه اینها فدای سرش فقط بلند بلند با گریه می گفتم خدایااااااااااااااااااااااشکرت ... همسری هی می گفت گریه نکن چیزی نیست ولی مگه من می تونستم وقتی فکرش رو می کردم اگه یه بلایی سرش می آوردن من چه خاکی به سرم می شد ... بلندتر گریه می کردم و دیگه حتی توان روی پا ایستادن رو هم نداشتم ... همسری یکمی شام یخ کرده رو خورد ولی من حتی یه لقمه هم از گلوم پایین نمی رفت ... همینجوری با چشای پف کرده رفتیم خونه خواهرشوهر ولی اصلا حرفی از ماجرا نزدیم ... همسری هم به دروغ گفت چشمم توی باشگاه وزنه خورده و اینجوری شده ولی چهره نگران و مضطرب و چشای پف کرده من خیلی شک برانگیز بود ولی هیچی نپرسیدن ... شاید فکرای دیگه درمورد من بکنن که زیاد برای من خوب نیست ولی همه این ها فدای یه تار موی همسری عزیزم ... ما دلمون نمی خواست اون نگرانی که به من دست داد به مادرشوهر و خانواده شوهرمم دست بده بخاطر همین هیچی نگفتیم و نگاه های پرسشگرشون رو تحمل کردیم ولی اینقدر مهربون با هم برخورد کردیم که فکر نکنن با هم دعوا کردیم ... اون شب تا ساعت 3 شب نتونستم بخوابم و فقط گریه می کردم ... همسری وقتی خوابش برد داشت خر خر می کرد منم عاشقانه بهش نگاه می کردم و قربون صدقه اش می رفتم همیشه اینجور وقت ها بیدارش می کردم و می گفتم چه خبرته ولی اون شب با هر صدایی می گفتم خدایا شکرت که صداش توی خونه پیچیده ...

فردا صبحش ساعت 7 بیدار شدم و همه کارهام رو کردم و برای تشییع جنازه مادر زن برادرم به همراه خواهرهام رفتیم بهشت زهرا ... نگذاشتم همسری بیاد و گفتم که استراحت کنه ... اونجا هم یه دل سیر گریه کردم همه با تعجب به من نگاه می کردن ... ولی از دلم خبر نداشتن ... وقتی چشای گریان پسرای برادرم رو می دیدم بیشتر جگرم می سوخت آخه اصلا طاقت اشک ریختن اون ها رو هم نداشتم ... برادرم سه تا پسر داره که بین 23 تا 18 سال سن دارن و من عاشق همشونم ... رفتم کنار پسر کوچکیه و دستای یخش رو گرفتم توی دستم و بعد وقتی دلداریش می دادم بیشتر شروع به اشک ریختن کرد انگار منتظر کسی بود که بیاد کنارش گرفتمش توی بغلم و با هم اشک ریختیم و قربون صدقه اش رفتم و ازش خواستم دیگه گریه نکنه که طاقت اشک ریختنش رو ندارم ... خلاصه جمعه هم اینطوری گذشت ولی من به ترس و استرس عجیبی دچار شدم و مثل بچه ای شدم که طاقت دوری مادرشو نداره ... حالا که از همسری دورم همه فکر و ذکرم همراه اونه و اگه یه کم به تلفن دیر جواب بده تمام بدنم شروع به لرزیدن می کنه ...

تروخدا منو ببخشید این پست قرار بود پست عکس باشه ولی اینو اینجا نوشتم که لااقل تجریه ای باشه برای دیگرون ... قول می دم پست عکس پست بعدی باشه ...

دوستتون دارم ... التماس دعا ... فعلا تا بعد ... قلببای بای

پيام هاي ديگران ()

 
Blog Skin